کورایم
یکی درد ویکی درمان پسندد یکی وصل ویکی هجران پسندد من از درمان ودردو وصل وهجران پسندم آنچه را جانان پسندد
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: منصور - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
نکته ها
1- خداوند دو پیامبر را امتحان کرد.
یکى حضرت سلیمان (علیه السلام ) را در اوج غنا و دیگرى حضرت ایوب (علیه السلام ) را در اوج فقر و هر دو در این امتحان پیروز و موفق شدند.
2- قرآن از دو فرزند پیامبر یاد مى کند، که یکى حضرت اسماعیل (علیه السلام ) که مظهر تسلیم در برابر فرمان خدا بود و دیگرى پسر حضرت نوح (علیه السلام ) که مظهر تمرد و طغیان بود.
3- دو نوع عشق و محبت از دو ملکه در قرآن یاد شده :
یکى زن فرعون و دیگرى زن عزیز مصر.
زن فرعون به خاطر خدا، عاشق راه موسى (علیه السلام ) شد و در عاقبت به موجب پایدارى در مسیر عقیده اش ، توسط فرعون به سخت ترین وجه به شهادت رسید.
عشقى هم زلیخا (همسر عزیز مصر) به حضرت یوسف (علیه السلام ) پیدا کرد، اما چون عشق او از روى هوى و هوس بود و حضرت یوسف زیر بار هوس نرفت ، زلیخا او را به زندان افکند و به او تهمت و افترا بست . و در عاقبت سر از رسوایى و ندامت در آورد.
آرى ، عشق به خدا پشیمانى ندارد ولى عشق مادى و دنیایى ، هم پشیمانى دارد و هم رسوایى .
نویسنده: منصور - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
علم خداوند
هارون الرشید به بهلول گفت : ((مى خواهم که روزى تو را مقرر کنم ، تا فکرت آسوده باشد)) بهلول گفت : ((مانعى ندارد، ولى سه عیب دارد:
اول : نمى دانى به چه چیزى محتاجم ، تا مهیا کنى .
دوم : نمى دانى چه وقت مى خواهم .
سوم : نمى دانى چقدر مى خواهم .
ولى خدا اینها را مى داند؛ با این تفاوت که اگر خطایى از من سر بزند، تو حقوقم را قطع خواهى کرد، ولى خداوند هرگز روزى بندگانش را قطع نخواهد کرد.))
نویسنده: منصور - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
سرانجام ها
سرانجام دنیا، زوال است .
سرانجام زندگى ، مرگ است .
سرانجام جمع مال ، حساب است .
سر انجام گناه ، خوارى است .
نویسنده: منصور - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
عمر واقعى
گویند اسکندر در اثناى سفرى از گورستان شهرى عبور کرد، دید بر روى قبرها عمر آنها (از 5 تا 10 سال ) نوشته شده ، از کوتاهى عمر آنها تعجب کرد. از یکى از بزرگان شهر علتش را پرسید، او گفت : ما زندگى را با نظرى دیگر مى نگریم ، ما زندگى حقیقى و عمر مفید او را حساب مى کنیم ، نه زندگى حیوانى و نباتى او را.
نویسنده: منصور - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
حضرت یوسف (علیه السلام )
از دیدگاه خدا = نبى ، از دیدگاه پدرش = نور چشم ، از دیدگاه برادرانش = مزاحم ، از دیدگاه مسافرین = برده ، از دیدگاه شاه = مجرم ، از دیدگاه زندانى ها = تعبیر کننده خواب ، از دیدگاه زلیخا = معشوق ، از دیدگاه امت = امین ، از دیدگاه قرآن = صدیق
نویسنده: منصور - جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
مناطق و محل اسکان انبیاء
حضرت آدم : منطقه جزیره العرب (مکه یا جده ).
حضرت ادریس : شهر بابل در عراق .
حضرت نوح : در عراق منطقه جنوبى آن .
حضرت هود: پیامبر قوم عاد در احقاف (منطقه اى در جنوب عربستان ، شمال یمن ).
حضرت صالح : پیامبر قوم ثمود در منطقه الحجر یا مدائن الصالح تقریبا در شمال غرب عربستان و شمال شرق دریاى سرخ .
حضرت ابراهیم : پیامبر قوم کلدانیان در شهر اءور عراق تقریبا در شمال شرقى بصره فعلى .
حضرت لوط: پیامبر قوم لوط در شهر سدوم شام که الان در اردن در جنوب دریاچه لوط واقع شده است .
حضرت اسماعیل : پیامبر عمالقه و قبایل یمن ، مکه و اطراف آن .
حضرت اسحاق : پیامبر قوم کنعانیون ، شهر الخلیل در فلسطین که امروزه به همان نام است .
حضرت یعقوب : پیامبر بنى اسرائیل ، در شام همان منطقه الخلیل .
حضرت یوسف : پیامبر بنى اسرائیل ، در مصر.
حضرت شعیب : پیامبر قوم مدین و اصحاب الایکة ، در شهر مدین در منتهى الیه دریاى سرخ .
حضرت ایوب : پیامبر قوم العموریون ، شهر حواران در شام در جنوب دمشق .
حضرت ذوالکفل : پیامبر قوم العموریون ، شهر دمشق و اطراف آن .
حضرت الیاس : قوم فینیقیون ، شهر بعلبک در شام و لبنان امروزى .
حضرت الیسع : قوم بنى اسرائیل ، شهر بانیاس در شام ، تقریبا شمال غربى دریاى مدیترانه .
حضرت یونس : قوم آشوریون ، شهر نینوا در عراق در غرب موصل .
حضرت سلیمان و زکریا و یحیى و عیسى : قوم بنى اسرائیل ، فلسطین
نویسنده: منصور - یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

انقلاب اسلامی زیباترین هدیه الهی بود که در زمانی بوقوع پیوست که همه تشنه دین بودند وعاشق خدمت ومنتظر امنیت و....

دنیای خواستند بسازندکه تابلوی از دولت یار باشد وساختند باش تا دولت صبحش بدمد این همه لطف از سحر است

هر کس در زمان خود وظیفه ای دارد واصل عمل به وظیفه کردن است واین اصل برگرفته از عاشوراست

حال سوال این است که ما چقدر توانستیم به وظیفه خود عمل کنیم؟

واقعا عمل به وظیفه میکنیم؟

زمان ما مگر چه زمانی است ؟

نه اینکه تاریخ تکرار میشود

باید زینبی بود مثل امام سجاد وکاروان کربلا وباید ساخت وگفت وحرکت کرد و...

نویسنده: منصور - سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

            بسمه تعالي

            14 نكته درباره اينكه در زندگي مشترك زندگي بهتر داشته باشید            1.هيچ وقت هر دو در يك زمان عصباني نشويد

            2.هيچوقت سرهمديگر دادنزنيد مگر اينكه خونه شما آتش بگيرد

            3.اگر قرار است در كشمش زندگي يك نفر پيروز بشود بگذاريد همسرتان پيروز شود

     4.اگر مي خواهيد از همسرتان انتقاد كنيد از عشق شروع كنيد اول خوبي وزيبايش و كارهاي مثبت ودوست داشتن بگيد بعد انتقادي بكنيد

            5.هيچ وقت اشتباهات گذشته را وسط نكشيد

            6.نگذاريد دنيا شما را اينقدر مشغول كند كه از همسر وخانواده غافل بشيد هر چند كه بخاطر خانواده باشد

            7.هر روز حداقل يك جمله ويا يك كلمه محبت آميز به همسر خود بگيد

            8.در زندگي از خوبيهاي همديگر بگوييد

            9.هر وقت حق با شما است بگذريد وهر وقت حق با شما نيست سكوت كنيد توجيح نكنيد

            10.همسر خود را با نامي كه دوست دارد صدايش بزنيد

            11.موقع وارد شدن به خانه سلام كردن را فراموش نكنيد وموقع خروج خدا حافظي كردن را فراموش نكنيد

     12.هيچ وقت در زندگي به نتيجه نگاه نكنيد بلكه به زحمتي كه كشيده شد بنگريد مثلا خانمي زحمت كشيده غذا درست كرده ولي آخرهاي پخت غذا هواسش نبوده غذا سوخته نبايد بخاطر اين داد وفرياد كشيد چون خودش هم دوست داشت نتيجه بهتر بشه اما نشد

            13.تشكر كردن را هيچ وقت فراموش نكنيد تشكر از مخلوق تشكر از خداست نگوييد وظيف دارد بايد انجام بدهد

     14.خانم خانه دار توجه داشته باشد مبادا چيزي از شوهر خود بخواهد كه توانش را ندارد يعني بر آوردن آنچيزبرايش مقدور نيست

 

 

            چند نكته ازخانه‏دارى و همسر دارى فاطمه (س)

     در خانه على (ع) عشق و محبّت عميق موج مى‏زد و على و فاطمه در عمل در كنار يك ديگر بار زندگى را بر دوش مى‏كشيدند، على آب و هيزم و آذوقه فراهم مى‏نمود و زهرا آرد تهيّه كرده و نان مى‏پخت و خانه را رفت و روب مى‏نمود.

     فاطمه زهرا (س) زندگى زاهدانه و غذاى ناگوار و لباس درشت بافت و خشن را تحمّل مى‏نمود و فقط رضايت خدا و رضايت رسول خدا و همسر گرامى خود را در مدّ نظر داشت.

     از امام على (ع) نقل شده است: فاطمه در خانه من بود، در حالى كه از تمام كسان پيامبر (ص) در نزد او عزيزتر و محبوبتر بود، او آنقدر با مشك، آب آورده بود كه سينه‏اش مجروح شده بود و آنقدر به دست خود آسياب كرده بود كه دستانش خشن گشته بود و خانه را آنقدر رفته بود كه لباسهايش خاك آلوده شده بود و آنقدر زير ديگ را روشن كرده بود كه جامه‏هايش چركين و دود آلود شده بود و بسيار لاغر و نزار گشته بود.

     به همين جهت به نزد رسول خدا (ص) رفت و خواستار كنيزى شد كه در كارهاى منزل به وى كمك كند، آن حضرت فرمود: من به تو چيزى مى‏آموزم كه بيش از كنيز به حال تو سودمند است، وقتى از نماز فارغ شدى، پيش از آنكه به چپ و راست خود بنگرى 34 بار اللَّه اكبر بگو و 33 مرتبه الحمد للَّه بگو و 33 مرتبه هم بگو سبحان اللَّه،

            اگر چنين كنى، خداوند نيرو و نشاط در انجام كارها به تو عنايت مى‏كند.

     بعد از مدّتى كه گشايشى در امور حاصل شد، پيامبر (ص) خدمتكارى به نام (فضّه) را براى خدمت به نزد       فاطمه (س) فرستاد، امّا فاطمه (س) با فضّه مانند ساير زنان عرب نسبت به خدمتكاران خود رفتار نكرد، بلكه اودر كار خانه، روزها را ميان خود و فضّه تقسيم نمود.

 

     روزى امام على (ع) به خانه آمد و به فاطمه (س) فرمود: آيا چيزى دارى كه براى طعام بياورى؟ فاطمه (س) فرمود: به حقّ آن، خدايى كه نام تو را بزرگ داشت، سه روز است كه هيچ چيز در خانه نداريم.

            على (ع) پرسيد: پس چرا چيزى به من نگفتيد؟

     فاطمه (س) فرمود: رسول خدا (ص) مرا از درخواست از شما منع كرد و فرمود: (از پسر عمويت چيزى      مخواه، اگر چيزى آورد كه هيچ، و گر نه از او تقاضايى مكن)، آنگاه حضرت على (ع) براى طلب روزى از    منزل بيرون رفت، از مردى يك دينار وام گرفت و به سوى منزل حركت نمود، در راه با مقداد بن اسود بر      خورد كرد و از وى پرسيد: تو را چه شده كه اين وقت شب از منزل بيرون آمده‏اى؟ مقداد گفت: اى اميرالمؤمنين، گرسنگى باعث خروج من شده است، امام على (ع) فرمود: من نيز به همين جهت بيرون آمده‏ام و يك دينار وام گرفته‏ام، اكنون تو را بر خود مقدّم مى‏دارم و دينار را به مقداد داد و به سوى منزل روانه شد، در منزل مشاهده كرد رسول خدا (ص) در خانه است و فاطمه زهرا (س) به نماز اشتغال دارد، چون نماز زهرا (س) به پايان رسيد، همراه خود طبقى سر پوشيده آورد و بعد از برداشتن سرپوش على (ع) ظرفى پر از   گوشت و نان مشاهده نمود، با تعجّب پرسيد: فاطمه اين غذا را از كجا آورده‏اى؟

            فاطمه (س) پاسخ داد: اين از جانب خداست، خداوند هر كس را كه بخواهد بى‏حساب روزى مى‏دهد.

رسول خدا (ص) فرمود: سپاس خدايى را كه تو را مانند مريم سرور زنان بنى اسرائيل قرار داده، آنگاه همگى    از آن ظرف غذا خوردند و تا يكماه هيچ از آن غذا كاسته نشد، اين طبق بهشتى هم اكنون در نزد قائم آل محمّد (عج) است كه او از آن غذا تناول مى‏كند
نویسنده: منصور - سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

 نکاتی در باره ازدواج آدم و حوّا و چگونگى آغاز نسل

          1.آیا دختران وپسران آدم باهم ازدواج کردند؟

          کتاب (علل الشرائع) با اسناد به زاره مى‏گوید: از امام صادق (ع) سؤال شد که برخى از مردم هستند که مى‏گویند: خداوند تبارک و تعالى به آدم (ع) وحى کرد که دختران خود را به عقد پسرانش در آورد و همه این خلق اصلشان از ازدواج خواهر و برادر نشأت گرفته است، امام صادق (ع) فرمود: منزّه است خدا از این سخن تنزیهى بسیار بزرگ، کسانى که چنین کلامى مى‏گویند در واقع مى‏خواهند بگویند خداوند برگزیدگان خلقش و پدر انبیاء خود را از حرام آفریده و قدرت ایجاد آنها از راه حلال را نداشته است، خداوند تعالى این چنین خبر داده که حتّى بعضى از حیوانات هم از ازدواج با خواهر خود بیزارى مى‏جویند.

          2.کیفیّت خلقت حوّا چگونه بوده است؟

           آنگاه از آن حضرت در باره کیفیّت خلقت حوّا سؤال شد و گفته شد: بعضى از مردم مى‏گویند خداوند حوّآ را از دنده چپ و پایینى آدم خلق کرده است.

          امام صادق (ع) مجددا خداوند را تنزیه کرده و فرمود: آیا خداوند قدرت نداشت که حوّا را از غیر دنده آدم خلق کند؟ و به این ترتیب بعضى از متکلّمین بگویند: آدم با قسمتى از بدن خود ازدواج کرده است؟ خداوند بین ما و ایشان حکم کند، سپس فرمود: خداوند تعالى وقتى که آدم را از گل آفرید، ملائکه را مأمور به سجده او نمود و آن وقت خواب را بر او مستولى کرد، سپس براى آدم به خلق جدیدى پرداخت و آن وقت حوّا به حرکت در آمد و آدم از جنبش او بیدار شد و وقتى آدم به او نظر کرد او را با سیمایى بسیار زیبا و شبیه خود دید و مشاهده کرد که او به زبان خودش تکلّم مى‏کند، پس به او گفت: تو کیستى؟ حوّا گفت: من مخلوقى هستم که همان طور که مى‏بینى، خدا مرا آفریده، پس آدم گفت: پروردگارا این مخلوق زیبا کیست که من به نزدیکى با او و نظر به او مأنوس شده‏ام، فرمود: این کنیز من حوّاست، آیا دوست دارى که همراه و انیس تو باشد و با تو سخن بگوید و امر تو را مطیع باشد؟ گفت:

          بله، خداوندا تا وقتى زنده‏ام تو را از این بابت شکر و سپاس مى‏گویم، آن وقت خداوند خطبه نکاح آدم و حوّا را جارى کرد و خداوند نیروى شهوت را در آن دو ایجاد نمود، آدم گفت: خداوندا چگونه رضایت تو را در این باره بدست آورم؟

          فرمود: رضایت من در این است که معالم دین مرا به او تعلیم دهى، آن وقت آدم به حوّا گفت: نزدیک من بیا، حوّا گفت: نه بلکه تو به نزد من بیا و خداوند به آدم امر کرد که برخاسته و بسوى او برود و اگر چنین نبود هر آینه همواره زنان به خواستگارى مردان مى‏رفتند، این بود قصه خلقت حوّا که سلام خدا بر او باد.

          در این خصوص مى‏گوئیم: مشهور بین اهل سنّت این است که حوّا از دنده چپ آدم خلق شده و بعضى اخبار این معنا را تأیید مى‏کند، امّا این حدیث و احادیث مشابه آن این معنا را نفى مى‏کنند و بنا بر این آن روایات یا محمول بر تقیّه هستند و یا همان طور که شیخ صدوق رحمة اللَّه علیه نقل کرده حوّا از زیادى گل آدم خلق شده.

          رازى در (مفاتیح الغیب) در تفسیر آیه (اى مردم از پروردگارتان پروا کنید همان که شما را از یک تن آفرید و همسرش را از او قرار داد )، مى‏گوید: مراد از زوج حوّا است و امّا در باب اینکه حوّا از آدم خلق شده دو قول وجود دارد:

          1) قول اوّل: که اکثریّت معتقدند و آن این است که خداوند وقتى آدم را خلق کرد، نور خود را بر او تابانید و آن وقت حوّا را از یکى از دنده‏هاى چپ او آفرید و وقتى که آدم از خواب برخاست او را دید و به سوى او تمایل یافت، چون او از جزئى از وجود خودش نقل شده بود و در گفتار خود به روایتى از رسول اکرم (ص) تمسّک مى‏جویند که فرموده‏اند: آفرینش زن از دنده مرد است و چنانچه قصد کنى که آن را از هیئت اعوجاج خارج کنى، خواهد شکست و امّا اگر او را به حالت خود رها کنى، از او بهره‏مند خواهى شد.

          2) قول دوّم که مورد نظر (ابو مسلم اصفهانى) است اینست که: مراد از این آیه اینست که خداوند حوّا را از جنس آدم خلق کرد، همچنان که در جاى دیگر مى‏فرماید: (خداوند براى شما از نفس خودتان همسرانى خلق کرد ) و یا فرمود: (آن زمان که در میان ایشان پیامبرى از جنس خودشان برانگیخت ).

          امّا (قاضى) مى‏گوید: قول اوّل قویتر است، چون اگر این طور بود که حوّا مستقلا خلق شده باشد در این صورت خلقت انسانها از دو نفر بود و صحیح نبود که خداوند بفرماید: خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ* البته ممکن است (من) در این آیه من ابتدائیه باشد در این صورت یعنى آغاز خلقت و ایجاد از یک نفس یعنى همان آدم (ع) بوده است و به علاوه همان طور که خداوند قادر بود آدم را از گل بیافریند البته قادر بود که حوّا را نیز از گل بیافریند و حال که چنین است به چه دلیل باید حوّا را از دنده چپ آدم خلق کرده باشد؟! و بعضى از اهل حدیث گفته‏اند: ممکن است مراد از خلقت از نفس واحده خلقت از ناحیه پدر واحد باشد، همان طور که مثلا بنى تمیم را به پدرشان تمیم نسبت مى‏دهند و هیچ منافاتى با مشارکت مادر آنها در خلقتشان ندارد و شاید هم منظور از (منها) در این آیه تعلیل باشد، یعنى خداوند بخاطر آدم حوّا را خلق کرد.

          و در همان کتاب از (زرارة) از امام صادق (ع) در باره ازدواج برادران و خواهران مى‏نویسد: واى بر این افراد که قولشان نه مطابق فقهاى حجاز است و نه فقهاى عراق، خداوند عزّ و جل دو هزار سال قبل از خلق آدم به قلم آفرینش امر نمود و قلم بر لوح محفوظ جارى گشته و تمام موجودات عالم تا روز قیامت بر آن رقم خورده است و از ابتداى آفرینش چنین رقم خورده که ازدواج خواهران و برادران حرام است و ما در کتب آسمانى مشهور (تورات، انجیل، زبور و قرآن) چنین مطالبى را خوانده‏ایم و خداوند این تحریم را از لوح محفوظ بر انبیاء خود (که سلام خدا بر آنان باد) فرو فرستاده و هرگز این مطلب را حلال نکرده و کسى که چنین مطالبى را بگوید فقط گفتار مجوس را تقویت کرده که این نوع ازدواج را حلال مى‏شمارند.

          3.پس نسل آدم چگونه بوجود آمده است؟

          سپس آغاز نموده تا کیفیت ایجاد نسل را براى ما بیان کند و فرمود: همانا آدم حوّا را هفتاد شکم باردار نمود که در هر شکم یک پسر و یک دختر بود تا اینکه هابیل بدست قابیل کشته شد و آدم در مرگ او آنقدر بیتابى کرد که تصمیم گرفت پنجاه سال از حوّا دورى گزیند، امّا وقتى که جزع او کاهش یافت با حوّا در آمیخت و خداوند در یک شکم به او (شیث) را عطا کرد و شیث همتا و جفتى در شکم مادر نداشت و وقتى شیث به سن ازدواج رسید خداوند حوریه زیبایى بنام نزله را در روز پنج شنبه از آسمان فرستاد و به آدم امر کرد که او را به ازدواج شیث در آورد و آدم آنها را به عقد ازدواج هم در آورد و فرداى آن روز حوریه دیگرى به نام (منزله) از آسمان نازل شد و خداوند امر کرد که آدم او را به (یافث) فرزند دیگر خود تزویج‏کند، آنگاه شیث صاحب یک پسر شد و یافث صاحب یک دختر و وقتى به سن ادراک و بلوغ رسیدند خداوند امر کرد که آن پسر و دختر با هم ازدواج کنند و از ازدواج آنها نسل پاک از انبیاء و فرستادگان پا به عرصه وجود نهادند.

          پس از این گفتار آنها که ازدواج خواهر و برادر را جایز مى‏شمارند به خدا پناه مى‏بریم،

         

         

           و از آن حضرت (ع) نقل شده که فرمود: آدم شیث هبة اللَّه را وصىّ خود قرار داد و شیث پسرش شیبان را وصىّ خود نمود و این پسر فرزند (منزله) حوریه بهشتى بود که خداوند آن را از بهشت براى تزویج پسر آدم فرستاد

نویسنده: منصور - جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
مرحوم آية الله آشيخ جعفر شوشترى رضوان الله تعالى عليه در كتاب خصائص الحسينه در ارتباط با گريه پيغمبر اكرم (ص ) قبل از تولد امام حسين (ع ) مى فرمايد: مسجد پيغمبر و در اينجا مرثيه خوان گاهى جبرئيل (ع ) بود، و گاهى پيغمبر (ص ) و گاهى ملك قطر زمين ، و گاهى دوازده ملك كه بصورت مختلف آمدند و مرثيه حضرت را گفتند، و گاهى همه ملائكه چنانكه در خبر است كه هيچ ملكى باقى نماند، مگر اينكه آمد و تعزيت آن حضرت را به فرزندش حسين (ع ) گفت . و اين مجالس در تحت ضبط و حصر نيامده ، و هر چه بخواهم به عدد در بياورم اين مجالس نبويّه را از حيثيت احوال ، امكنه و ازمنه و غير آن ، مى بينم ممكن نيست ، زيرا كه از تتبع اخبار چنين ظاهر مى شود كه از اول ولادت حسين (ع ) بلكه از اوّل حملش تمام مجالس پيغمبر(ص ) به مجلس مرثيه آن سرور بود.
در شب و روز، در مسجد و خانه ، و بساتين و كوچه و بازار، و سفر و حضر، در خواب و بيدارى ، گاهى خود بيان ميفرمود از براى اصحاب ، و گاهى از ملائكه استماع مى نمود، گاهى به خاطر مى آورد، پس آه مى كشيد، گاهى تصور حالات او را مى نمود. پس گاهى مى فرمود: گويا مى بينم او را كه استغاثه مى كند و كسى ياريش نمى كند، و گاهى مى فرمود: گويا مى بينم اسيران را كه بر شتران سوارند، و گاهى مى فرمود: گويا مى بينم كه سر او را هديه از براى يزيد ميبرند، پس هر كس نظر كند به آن سرو فرحناك شود، در ميان زبان و قلبش خدا مخالفت اندازد، گاهى مى فرمود: صبركن اى اباعبدالله .
چشم ما چشمه اشك است و دل ما خون است
ز حديثى كه از آن خاطره دلها خون است
چه توان بود به جز واقعه كرببلا
كه زيادش دل هر بنده و مولا خون است
تا ابد نهضت مردانه و خونين حسين
ثبت بر صفحه تاريخ جهان با خون است
هر دلى خون شود از اين غم جانسوز ولى
بيشتر از همه دلها دل زهرا خون است
چه بلا خواست كه در ساحل درياى فرات
زكران تا به كران ساحل دريا خون است
گوش تا مى شنود، زمزمه واعطشاست
چشم تا مى نگرد دامن صحرا خون است
تشنه گان را ز عطش خون دل از ديده رود
آب ناياب و بود آنچه كه پيدا خون است
ساقى تشنه لبان خفته بر آب ولى
عوض آب روان بر لب سقا خون است
وه چه زيباست رخ شبه پيمبر اما
زچه رو پرده آن صورت زيبا خون است
زدم از خون دل اين نامه جانسوز رقم

كه ((مويّد)) دلم از اين غم عظمى خون است
نویسنده: منصور - جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

حضرت موسى (ع ) در مناجات خود عرضكرد: خدايا به چه جهتى امت پيغمبر آخر الزمان (ص ) را بر سائر امتها فضيلت و شرافت دادى ؟!
خداوند متعال فرمود: بواسطه ده صفت خوبى كه دارند.
عرض كرد: آن ده خصلت و خوبى كدامند كه بنى اسرائيل را به آن امر كنم كه انجام دهند؟!
پروردگار متعال فرمود: نماز و زكوة و روزه و حج و جهاد و جمعه و جماعت و قرآن و علم و عاشوراء.
حضرت موسى (ع ) فرمود: خدايا عاشورا ديگر چيست ؟!
خطاب رسيد: گريه و عزادارى و مرثيه خوانى در مصيبت فرزند مصطفى (ص ) است ، اى موسى هر كس از بندگانم كه در آن زمان گريه و عزادارى كند و بر فرزند مصطفى صلى عليه وآله مهموم و مغموم گردد، بهشت را براى او جاودان قرار دهم و هر بنده اى كه مال خود را در محبت فرزند پيغمبر(ص ) صرف نمايد از هر چه باشد از طعام و .... من به او بركت دهم و در برابر هر درهمى كه خرج كرده هفتاد برابر به او عنايت كنم . و او را عافيت دهم و او را از گناهانش مى آمرزم تا وارد بهشت شود.
قسم به عزت و جلالم هر كس كه در روز عاشورا يا در غير آن يك قطره اشك براى حسينم بريزد، ثواب صد شهيد را براى او مى نويسم .(

باشد فزون زگوهر غلطان بهاى اشگ
خلد برين نهفته بود لابلاى اشگ
اى دل بكوش سنگ جهان بشكند ترا
آرى دل شكسته بود رهنماى اشگ
نشكن بخيره قيمت اين پربها گهر
زيرا كه فوق عرش برين است جاى اشگ
يك قطره اش هزار در بسته وا كند
غافل مشو ز پنجه مشگل گشاى اشگ
هرگز كسى بقيمت او پى نميبرد
نشناخت قدر اشگ كسى جز خداى اشگ
گرگوش دل بزمزمه اشگ وا كنى
آيد همى نواى انالحق زناى اشگ
اشگ سحر به آينه دل دهد جلا
صافى دل است آنكه بداند بهاى اشگ
اشگ بصر غبار گنه ميبرد ز دل
گردد سراى دل چمن با صفاى اشگ
ما و تو قدر اشگ ندانيم اى دريغ
جان ميدهند اهل دعا از براى اشگ
رونق خدا باشگ بصر داده در جهان
گر چه ابوالبشر بنهاده بناى اشگ
((ثابت )) اگر سعادت دارين طالبى
دامن بريز از سر شفقت بپاى اشگ

نویسنده: منصور - جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

اگر هواها و هوسهاى نفسانى و خيالهاى واهى ، جلوى ديدگان ما را نپوشانده بودند، درمى يافتيم كه چونان كودكانى هستيم كه به امور ناچيز،دل خوش كرده ايم و بازيچه ((ناپايدارها)) شده ايم و گردوهاى پوك را گوهرهايى گرانبها مى پنداريم و گوهرهاى گرانسنگ را گردوهايى پوك مى انگاريم !

اگر غبارِ ره فرونشيند، به وضوح در مى يابيم كه ((سراب )) را ((آب )) پنداشته ايم و آب را سراب !

به فرموده پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - :

((لَوْلا اءَنَّ الشَّياطينَ يَحُومُونَ حَوْلَ قُلُوبِ بَني آدَمَ، لَنَظَرُوا إِلى مَلَكُوتِ السَّماواتِ:(97)

اگر شيطانها دلهاى آدميان را فرانمى گرفتند و خيالات آلوده را پيرامون قلبهاشان نمى پراكندند، مى توانستند ملكوت و باطن آسمانها را نظاره كنند [و از خاك ، به افلاك، پَركشند!].))

آرى ! قهقهه هاى مستانه و شاديهاى كودكانه در مواجهه با برخورداريهاى حقير دنيا، ونيز خود باختنهاى بى تابانه و اندوه خوردنهاى ماءيوسانه ، نشان حقارت آدمى است .اگر سينه اى ((دريا وَش )) و عقلى ((عاقبت انديش )) و ديده اى ((باطن نگر)) مى داشتيم ،چنين ناشكيبا نمى بوديم .

آنان كه به دنيا با ديده عبرت مى نگرند و با بصيرتى ژرفنگر در اشيا و وقايع نظر مى افكنند و باطن امور را مى كاوند و حقيقت حوادث و پديده ها را مى بينند، هرگزدل در گرو ((فناپذيرها)) نمى سپارند، بلكه به ((ماناها)) اميد مى بندند و همواره درپى ((فناناپذيرها)) هستند.

هر دست كه دادند از آن دست گرفتند             هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند

 يك فرقه به عشرت درِ كاشانه گشادند              يك زُمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند

 جمعى به در پير خرابات خرابند                   قومى به بَرِ شيخ مناجات مريدند

 يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد                  يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

 فرياد كه در رهگذر آدم خاكى                      بس دانه فشاندند و بسى دام تنيدند

 همّت طلب از باطن پيران سحرخيز              زيرا كه يكى را ز دو عالم طلبيدند

 زنهار مزن دست به دامان گروهى                 كز حق ببريدند و به باطل گرويدند

 چون خلق در آيند به بازارِ حقيقت             ترسم نفروشند متاعى كه خريدند

 كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است         كين جامه به اندازه هركس نبريدند

 مرغانِ نظر بازِ سبك سير ((فروغى ))         از دامگه خاك بر افلاك پريدند

 
نویسنده: منصور - جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
این وبلاگ متعلق به منصور می باشد
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :