کورایم
یکی درد ویکی درمان پسندد یکی وصل ویکی هجران پسندد من از درمان ودردو وصل وهجران پسندم آنچه را جانان پسندد
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: منصور - یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

در اعمال و ادعیه ماه شوال

 

عید صیام آمد و ماه صیام رفت

 

لطف تمام آمد و فیض تمام رفت

 

شد عید فطر و لطف خدا باز تازه شد

 

گرد غم گناه ز جان عوام رفت

عید فطر، مظهر تجدید حیات

عید در بینش انسانساز اسلامى ، از بار فرهنگى خاص و سازنده اى برخوردار است ، و بیانگر بازگشت انسان به خدا، ان مظهر کمال مطلق است و با انجام خالصانه ترین بندگیها جشن گرفته مى شود. عید در نگرش توحیدى ، نه تنها روز غفلت و بى خبرى به شمار نمى رود، بلکه روز اگاهى ، پاکى ، فضیلت ، معنویت ، کمال جویى ، و روز تجدید حیات انسانهاست . سمبل بارز این ارزشهاى الهى و معنوى ، عید فطر است ؛ عیدى که به دنبال یک ماه تزکیه و تهذیب درون و برون از تمام مظاهر و حرکتهاى شیطانى نمودار مى شود و همانند خورشیدى در افق امت پاک اسلامى - که در کلاس رمضان درس اموخته - و فروغ ان ، جانبهاى پاک اسلامى - که در کلاس رمضان درس اموخته - و فروغ ان ، جانهاى پاک را خط و درخششى خیره کننده مى بخشید.

ارى ، در مکتب ما پایان رمضان یک جنبش ، یک تحول و یک آغاز است . اما تحقق این تحول در صورتى است ، که به راستى حقیقت رمضان را دریافته باشیم و حلول ماه را در درونمان دیده باشیم . در چنین هنگامه اى که اشعه زرین فام ماه در پهندشت زمین وجودمان بردمیده و عید فرا رسیده است ، همه باید شادمان باشند، غبار غم از چهره فرو ریخته و هیچ نشانى از یاس دیده نشود.

باید همه با هم به صحرا برویم ، کوچک و بزرگ ، شهرى و روستایى ، پیر و جوان ، زن و مرد... از قلب شهر باید گذشت ، اما نه خاموش ، که با فریاد؛ ان چنان که همه ان را بشنوند؛ در همه مغزها فرو رود؛ همه قلبها را به بلرزاند و از همه مرزها بگذرد.

اما رمضان که تمام شد، رسالت ، آغاز مى شود. ارى کسى که مدرک رمضان را در عید فطر مى گیرد، سخت مسئول است ، و چشمها سخت نگران کارش و اندازه صداقتش . و با خدا پیمان بستى ؛ تو در این اردوگاه در کنار برادرانت و به رهبرى بهترین اموزگارانت شب و روز کوشیدى . ان من دروغینت را شکستى و به ان من حقیقى نزدیک شدى ، دیگر تو ان فردى نیستى که بسیار مى خوابید، بسیار لذت مى برد، بسیار مى هراسید و بسیار فریب مى خورد. تو اکنون فردى هستى که بسیار اگاه است و بسیار فعال و پرکار است ، بسیار فداکار است ، بسیار محکم و سخت است ، عاشق مردم است ، دوستدار ازادى و عدالت است ، دشمن سیاهى و جنایت است ، بیزار از نیرنگ و فریب است ، بنده مخلص خدا و معتقد به مکتب ازادیبخش محمد (ص ) است . تو اکنون ان موجود ناتوانى نیستى که مى ساختند، بلکه افریدگارى هستى که مى سازى ، خلق مى کنى و دگرگون مى نمایى . تو دیگر ان مومن عزلت گزین نیستى که کارش نه به نمرود بود و نه به ابراهیم . تو حالا یک پارچه آتشى ؛ یک فریادت یک صاعقه ، یک شهاب ، یک طوفان ، یک سیل خروشان علیه پلیدیها. اما تو که تا این حد اوج گرفته و به خدا نزدیک طوفان ، یک سیل خروشان علیه پلیدیها. اما تو که تا این حد اوج گرفته و به خدا نزدیک شده اى ، هشیار باش که شیطان نمرده است ، دشمن بیکار نشسته و وسوسه هاى درونت پایان نیافته است . بکوش تا همیشه یا در اردوگاه رمضان باشى یا در جبهه محرم ، که تنها در این صورت به عنوان اسوه ایثارها و فداکاریها، اسطوره فریادها و خروشها و مظهر جهادها و پیکارها بر تارک جامعه - بلکه تاریخ بشریت - مى درخشى و درس استقامت و پایدارى در مسیر تحقق ارمانهاى الهى و انسانى مى دهى و به عنوان سند زنده و افتخار آفرین انقلاب ، جاودانه مى مانى و مى توانى عید را با تمام وجودت جشن بگیرى و الهامبخش انسانهاى ازاده و تشنگان چشمه زلال حق و حقیقت باشى و در دریاى بیکران الطاف خداوندى غوطه ور گردى و بر قله کمال انسانى عروج نمایى . این است آخرین درس رمضان که باید فرا گرفت . و امید ان که با چنین روحیه و درک و شناخت ، عید سعید فطر را به یکدیگر تبریک و تهنیت بگوییم .

 

 

 

 

 

 


از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله روایت شده است : شوال نامیده شد؛ زیرا گناهان مؤ منین در آن از بین مى رود

 

تشریع نماز عید

هـم زمـان بـا تـشـریـع زکـات فـطـره نـمـاز عـیـد تـشـریـع گـردیـد و رسـول خـدا صـلى الله عـلیـه و آله وسـلم پـس از اعـلام آن ، در اول شـوال سـال دوم بـا مـسـلمـانان به صحرا رفت و نماز عید را براى اولین بار بجاى آورد، از امـام بـاقـر، عـلیـه السـلام نـقـل اسـت کـه رسـول خـدا صـلى الله عـلیـه و آله فـرمـودنـد: چـون روز اول شـوال شـود، مـنـادیى از طرف خداوند ندا مى کنند: ایهاالمؤ منون صبح براى گرفتن جـوائز خـود بـیـایـیـد، جـوائز خـدا مـانـنـد جـوائز مـلوک نـیـسـت ، بـعـد فـرمـود: روز اول شوال جوائز است .

عـن ابـى جـعـفـر عـلیـه السـلام قـال : قـال النـبـى صـلى الله عـلیـه و آله : اذا کـان اول یـوم مـن شـوال نـادى مـنـاد یـا ایـهـاالمـؤ مـنـون اغـدوا الى جـوائزکـم ثـم قـال : یـا جـابـر جـوائز الله لیـسـت کـجـوائز هـولاء المـلوک ثـم قال : هو یوم الجوائز(247)

ایـن است که ملاحظه مى شود: روز اول شوال در تمام اقطار ممالک اسلامى میلیونها مسلمان بـراى خـوانـدن نـمـاز عـیـد فـطـر بـه صـحراها و مصلى ها مى روند و با زمزمه اللهم اهـل الکـبـریـاء و العـظـمـة و اهـل الجـود والجـبـروت و اهـل العـفـو و الرحـمـة و اهل التقوى و المغفرة ، اسئلک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عـیـدا... به خداى متعال تقرب مى جویند،

 

غزوه بنى قینقاع

بنو قینقاع (نون کلمه را مفتوح و مکسور نیز گفته اند) تیره اى از یهودیان باشجاعت و پایدار مدینه بودند. این غزوه در روز شنبه پانزدهم شوال در ابتداى بیستمین ماه هجرت اتفاق افتاد.

کفار پس از هجرت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به سه دسته تقسیم مى شدند:

گروه اول - که شامل یهودیان قریظه ، و (بنى) نضیر و بنى قینقاع بودند - با پیامبر پیمان بستند که با حضرتش بجنگند و به دشمنان نیز کمک ننمایند.

گروه دوم مانند قریشیان با حضرتش جنگیدند و با وى کینه و دشمنى داشتند.

گروه سوم حضرتش را واگذاشته در انتظار به سر مى بردند تا ببینند عاقبت کار ایشان چه خواهد شد ؛ مانند طائفه هایى از اعراب که گروهى از آنان چون خزاعه در باطن با پیامبر همراه بودند و گروهى مانند بنى بکر برعکس آنان بودند و گروهى دیگر از منافقان بودند که در ظاهر با پیامبر و در باطن با دشمنان حضرت همکارى مى کردند.

نخستین گروه از یهودیان که پیمان شکستند بنى قینقاع بودند. رسول خدا صلى الله علیه و آله در ماه شوال و پس از خاتمه جنگ بدر با آنان جنگید. داستان از این قرار بود که بانویى عرب نزد زرگرى یهودى آمد. او از زن خواست که چهره اش را نشان دهد. زن خوددارى کرد. او گوشه اى از پیراهن زن را به پشتش گره زد و چون برخاست بدن او نمایان شد و مردم خندیدند. زن فریاد برآورد. مردى از مسلمانان بر زرگر یهودى حمله برد و او را کشت . یهودیان بر آن مسلمان حمله کرده او را به قتل رساندند. میان مسلمانان و بنى قینقاع فتنه اى به وجود آمد. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله - پس از آنکه ابولبابة بن (عبد) المنذر را بر مدینه گمارد - به سوى آنان حرکت کرد. (419) تا اول ذى القعده به مدت پانزده شبانه روز آنان را به سختى محاصره نمود. پرچم مسلمانان در دست حمزه رضى الله عنه بود.

خداوند در دلهاى یهودیان ایجاد ترس نمود و بدین ترتیب تسلیم رسول خدا صلى الله علیه و آله گردیدند ؛ مشروط بر آنکه اموالشان را به مسلمانان بدهند و زنان و فرزندانشان براى خودشان باقى بماند. حضرت به منذر بن قدامه دستور داد شانه هاى آنها را ببندد. عبدالله بن ابى بن سلول با آن حضرت در مورد آنان گفتگو و اصرار نمود. رسول خدا صلى الله علیه و آله از کشتن آنها صرف نظر کرد و دستور داد آنان را باز کنند و از مدینه خارج شوند. آنها به سرزمین (( اءذرعات )) در شام رفتند. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از دژهاى آنان سلاح و وسایل فراوانى به دست آوردند.

بنى قینقاع هم پیمان عبدالله بن ابى و عبادة بن صامت بود. عباده از پیمان آنان خارج گردید و این آیه در شاءن او و عبدالله نازل شد:

یا ایها الذین امنوا ، لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء... (420)

(اى کسانى که ایمان آوردید ، یهود و نصارى را دوست خود قرار ندهید.)

7- غزوه کدر

در شوال سال دوم - و به قولى در محرم سال سوم - اتفاق افتاد. به پیامبر خدا صلى الله علیه و آله خبر رسیده بود که بنى سلیم بر سر آبى به نام کدر که متعلق به خودشان است گرد آمده اند. به سوى آنان رفت و سه شبانه روز در آنجا اقامت گزید. بى آنکه جنگى واقع شود به مدینه بازگشت . بازگشت حضرتش به مدینه به قولى دهم شوال بوده است . (421) [1]

 

رحلت با عزت آیت الله فقیه سبزوارى (قدس سره ) 

  مرحوم آیت الله العظمى فقیه سبزوارى (حاج میرزا حسین ) عمرى را در خدمت به مسلمانان و طلاب و اهل علم سپرى نمود و علاوه بر تدریس و اقامه جماعت پیوسته در کنار قبر مطهر حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام مورد عنایت خداوند و توجهات خاصه پیغمبر اکرم و دودمان پاک آن حضرت بوده و رابطه اى محکم با اهل البیت و معصومین علیهم السلام داشته است .

در آخرین روزهائى که فضلاء و طلاب در حوزه درس ایشان مى نشینند و از بیانات علمى و فقهى ایشان استفاده مى کنند، یک مرتبه به شاگردان خود خطاب نموده و کتاب را محکم بهم زده و چنین مى فرمایند:

((این آخرین جلسه درس و بحث من است و دیگر مرا در اینجا نخواهید دید)).

از شنیدن این مطلب طلاب متاءثر و ناراحت مى شوند اما خود آن مرحوم این سخن را با تبسم و بشاشت مى گویند و هرگز آثار اندوهى در چهره شان دیده نمى شود...

مرحوم فقیه سبزوارى چرا از مرگ بترسد در صورتى که عمرى را به خدمت خالق و خلق طى کرده و روزگارى را در ترویج آئین جدش سپرى کرده وظیفه سنگینى را که بر عهده داشته به نحو احسن انجام داده و منتظر لقاى رحمت پروردگار خویش است .

بالاخره پس از طى عمرى پر افتخار و با برکت در شب شنبه 24 ماه شوال سال 1386 قمرى برابر 1345 شمسى دعوت حق را لبیک گفت . و هنگام مرگ خود خندان در گذشت اما عالم اسلام را در اندوه و تاءثر فرو برد.

در آخرین دقایق عمر مرحوم فقیه سبزوارى علماء و بزرگان چون حضرت آیة الله میلانى و قمى و کفائى در کنار بالین ایشان نشسته بودند و آقازادگان و فرزندان عزیزشان دور تا دور پدر را گرفته بودند و به وصایاى وى گوش ‍ مى دادند.(241)[2]

 

 

ناگهان پیکر حاج آخوند غرق در نور شد 

  مرحوم راشد درباره والدش مرحوم حاج آخوند مى گوید:

از جمله چیزهائى که ما (افراد خانواده ) از او دیدیم یکى این است که پدرم در روز یکشنبه 24 مهرماه سال 1322 شمسى مطابق با 17 شوال 1362 قمرى در حدود دو ساعت از آفتاب گذشته درگذشت در حالى که نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پایش را به سوى قبله کردند و تا آخرین لحظه هوشیار بود و آهسته کلماتى مى گفت و آخرین پرتو روح با کلمه لا اله الا الله از لبانش برخاست .

درست در روز یکشنبه هفته پیش از آن بعد از نماز صبح رو به قبله خوابید و عبایش را بر روى چهره اش کشید ناگهان مانند آفتابى که از روزنى بر جائى بتابد یا نور افکنى را متوجه جائى گردانند روى پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره اش که به سبب بیمارى زرد گشته بود متلا لى ء و شفاف گردید چنانکه از زیر عباى نازکى که بر رخ کشیده بود دیده مى شد و تکانى خورد و گفت : سلام علیکم یا رسول الله شما به دیدن این بنده بى مقدار آمدید. پس ‍ از آن درست مانند اینکه کسانى یک یک به دیدنش مى آیند بر حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام مى کرد و از آمدن آنها اظهار تشکر مى کرد. پس بر حضرت فاطمه سلام الله علیها سلام کرد سپس بر حضرت زینب سلام کرد و در اینجا خیلى گریست و گفت : بى بى من براى شما خیلى گریه کرده ام .

پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت : مادر از تو ممنونم . به من شیر پاکى دادى و این حالت تا دو ساعت از آفتاب بر آمده دوام داشت پس از آن روشنى که بر پیکرش مى تابید از بین رفت و به حال عادى برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردى بیمارى عود کرد و درست در یکشنبه دیگر در همان دو ساعت حالت احتضار را گذرانید و به آرامى تسلیم گشت .

در یکى از روزهاى هفته مابین این دو روز من به ایشان گفتم که ما از پیغمبران و بزرگان چیزهائى به روایت مى شنویم و آرزو مى کنیم که اى کاش ‍ خود ما مى بودیم و مى فهمیدیم . اکنون بر شما که نزدیکترین کس به من هستید چنین حالتى دیده شد من دام مى خواهد بفهمم که این چه بود؟ سکوت کرد چیزى نگفت ، دوباره و سه باره با عبارتهاى دیگر تکرار کردم باز سکوت کرد بار چهارم یا پنجم بود که گفت : اذیتم نکن حسین على . گفتم : قصد من این بود که چیزى بفهمم . گفت : نمى توانم به تو بفهمانم خودت برو بفهم .

این حالت براى من و برادرم و خواهرم و عمه ام همچنان مبهم باقى ماند و تاکنون هم که این مطالب را مى نویسم ساعت 30/9 صبح سه شنبه 24 تیر 1354 شمسى است چیزى از این موضوع نمى دانم فقط مى گویم که چنین حالتى دیده شد.(246)

مرحوم حاج آخوند در تربت در خانه شخصى خود در همان اتاق و در همان محلى که بسیار نماز شب خوانده و (العفو) گفته و گریسته بود از دنیا رفت و جنازه اش در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن نو امام رضا علیه السلام در زاویه شمال غربى به خاک سپرده شد و چنانکه وصیت کرده بود این آیه قرآن بر سنگ قبرش که بر دیوار آن غرفه نصب است نوشته شده ((و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید))(کهف ).

و در زیر این نوشته شده (مرقد بنده صالح خدا عالم عامل مرحوم شیخ عباس تربتى پسر مرحوم ملا حسینعلى کاریزکى که هفتاد و اند سال عمر خود را به درستى و پاکى و زهد و عبادت و ترویج دین و خدمت به نوع گذرانید و در روز یکشنبه 24 مهر ماه سال 1322 شمسى به رحمت ایزدى پیوست و سر بر این آستان نهاد. خداوند او و همه اهل ایمان را بیامرزد.

به تاریخش رقم زد کلک سالک

 

به حق دست ارادت داد عباس (247) [3]

 

 

 

سریه ((عبیدة بن حارث بن مطلب )) 

تاریخ سریه : شوال سال اول .

عده سپاهیان : 60 یا 80 نفر فقط از مهاجران .

مقصد: دسته اى از قریش که ممکن بود به اطراف مدینه تجاوز کنند.

نتیجه : ((عبیده )) در محل آبگاهى با گروه انبوهى از قریش که ((عکرمة بن ابى جهل )) فرماندهشان بود، روبرو شد، اما جنگى پیش نیامد، فقط ((سعد بن ابى وقاص )) تیرى انداخت و نخستین تیرى بود که در تاریخ اسلام از کمان رها شد.[4]

 

 

سریه ((سالم بن عمیر)) 

((اءبوعفک )) که مردى یهودى و 120 ساله بود، پس از آن که رسول خدا ((حارث بن سوید)) را کشت ، نفاقش آشکار شد و در اشعار خود شیوه ناسزاگویى به مسلمانان و تحریک دشمنان اسلام را در پیش گرفت . رسول خدا روزى گفت : کیست کار این پلید را بسازد؟ ((سالم بن عمیر)) نذر کرد یا ابوعفک را بکشد و یا خود نیز در این راه کشته شود، در یک شب تابستانى که ابوعفک بیرون خوابیده بود، سالم بر وى درآمد و او را کشت . این سریه در ماه شوال سال دوم (بیست ماه پس از هجرت ) واقع شد.([5]

 

غزوه احد

تاریخ : شنبه هفتم شوال سال سوم هجرت ، 32 ماه بعد از هجرت .

عده سپاهیان اسلام : در اول 1000 نفر و در میدان جنگ 700 نفر.

عده دشمن : سه هزار مرد جنگى (700 زره پوش ، 200 اسب و سه هزار شتر).

مقصد: ایستادگى در مقابل قریش که براى تلافى جنگ بدر آمده بودند.

جانشین رسول خدا براى نماز خواندن : عبدالله بن ام مکثوم .

نتیجه : کشته شدن بیش از 70 نفر از بزرگان مسلمین و نزول 60 آیه از سوره آل عمران .

شرح مختصر: پس از واقعه بدر، ((ابوسفیان )) کاروان تجارت را به مکه رسانید، ((عبدالله بن ابى ربیعه )) و ((عکرمة بن ابى جهل )) و ((صفوان بن امیه )) با مردانى از قریش که پدران و پسران و برادرانشان در بدر کشته شده بودند با ابوسفیان و دیگر کسان وارد صحبت شدند و گفتند: اى گروه قریش ! وقت آن رسیده که به انتقام خون کشتگانمان ، لشکرى را به جنگ محمد گسیل دارید. ابوسفیان گفت : من نخستین کسى هستم که این پیشنهاد را مى پذیرم و سود مال التجاره را به هزینه جنگ اختصاص داد (انفال /36)؛ سپس طوایف قریش بر جنگ با رسول خدا همداستان شدند.

((ابو عزه )) که شاعرى زبان آور بود و رسول خدا در بدر بدون هیچ گونه فدیه اى آزادش کرده بود به تحریک ((صفوان بن امیه )) به راه افتاد و با اشعار، خود قبایل ((بنى کنانه )) را به جنگ با مسلمین دعوت مى کرد.

برخى از بزرگان قریش ، به منظور آن که سپاهیان از میدان جنگ نگریزند و بیشتر در کارزار پایدارى کنند همسران خود را نیز همراه بردند، از جمله ابوسفیان که فرمانده سپاه بود همسر خود ((هند)) دختر ((عتبه )) را با خود برد.

قریش با این ترتیب به سوى مدینه رهسپار شدند و در پاى کوه ((عینین )) در مقابل مدینه فرود آمدند.

عباس بن عبدالمطلب رسول خدا را از تصمیم قریش با خبر ساخت و منافقان و یهود نیز در مدینه به تحریک و تشویق مردم پرداختند و بدینسان خبر قریش در مدینه انتشار یافت .

رسول خدا ابتدا دو نفر از اصحاب (اءنس و مؤ نس ) را در شب پنجشنبه پنجم ماه شوال به منظور تحقیق و بررسى وضع دشمن بیرون فرستاد سپس ‍ ((حباب بن منذر)) را فرستاد که اطلاعاتى به دست آورند.

جمعه ششم شوال 

اصحاب رسول خدا در این شب مدینه را پاسبانى کردند و ((سعد بن معاذ)) و ((اسید بن حضیر)) و ((سعد بن عباده )) با عده اى مسلح تا بامداد به پاسبانى ایستادند، در همین شب رسول خدا خوابى دید که بر اثر آن خوش نداشت از مدینه بیرون رود و در این باب با اصحاب خود مشورت کرد. بزرگان مهاجر و انصار با ماندن در مدینه موافقت کردند ولى جوانانى که در بدر شرکت نداشتند از شوق شهادت با این راءى مخالفت کردند و اصرار داشتند که بر سر دشمن بروند.

در نتیجه اصرار جوانان ، رسول خدا تصمیم به حرکت گرفت و در همان روز جمعه اصحاب خود را به شکیبایى سفارش فرمود و با هزار نفر از مدینه بیرون آمد و خود بر اسبى سوار بود و نیزه اى به دست داشت و پرچم مهاجرین بر دست على بن ابى طالب بود.

بازگشتن منافقان 

در محل ((شوط)) در میان مدینه و احد ((عبدالله بن ابى )) با یک سوم مردم به مدینه بازگشت و گفت : حرف جوانان را شنید و گفتار ما را ناشنیده گرفت . اى مردم ! ما نمى دانیم که باید براى چه خود را به کشتن دهیم ؟ و چون با منافقان قوم خود باز مى گشت ، ((عبدالله بن عمرو)) در پى ایشان شتافت که آنها را از رفتن بازدارد، ولى نتیجه نگرفت و ناامید برگشت .

دو قبیله ((بنى حارثه )) و ((بنى سلمه )) نیز سست شدند و خواستند برگردند که خداوند استوارشان ساخت (آل عمران /122).

رسول خدا در شیخان

در این منزل بود که رسول خدا در بازید سپاهیان ، پسران کمتر از 15 سال همچون ((اسامة بن زید)) و ... را به مدینه بازگرداند و در ((خندق )) که 15 ساله شده بودند آنها را اجازه شرکت در جنگ داد.

روز احد

رسول خدا شب را در ((شیخان )) به سر برد، سحرگاهان از شیخان حرکت کرد و نماز صبح را در احد به جاى آورد سپس به صف آرایى سپاه پرداخت و کوه ((عینین )) در طرف چپ مسلمانان قرار گرفت و ((عبدالله بن جبیر)) را با 50 نفر تیرانداز بر شکاف آن گماشت و سفارش ‍ کرد که در همان جا بمانند و سواران دشمن را با تیراندازى دفع کنند که از پشت سر هجوم نیاورند و فرمود: ((اگر کشته شدیم ما را یارى ندهید و اگر غنیمت بردیم با ما شرکت نکنید.)) [6]

 

 

 

صف آرایى قریش 

سه هزار مرد جنگى به صف ایستادند، فرماندهى میمنه را ((خالد بن ولید)) و فرماندهى میسره را ((عکرمة بن ابى جهل )) برعهده گرفت و پرچم قریش را ((طلحة بن ابى طلحه عبدرى )) به دست داشت .

خطبه رسول خدا صلى الله علیه و آله 

رسول خدا در روز احد پس از آن که سپاه خود را منظم ساخت و صفها را آراست پیش روى سپاه ایستاد و خطبه اى ایراد کرد که در متون تاریخ اسلام ذکر شده است .(170)

نقش زنان قریش در جنگ 

هنگامى که دو لشکر به روى هم ایستادند و جنگ در گرفت ، زنان قریش به رهبرى ((هند)) همسر ابوسفیان ، نقش دف زدن و تصنیف خواندن پشت سر مردان سپاهى را به عهده گرفتند و از این راه آنان را بر جنگ دلیر مى ساختند و کشتگان بدر را به یادشان مى آوردند.(171)

ابتدا پرچمداران قریش یکى پس از دیگرى به دست سپاهیان اسلام کشته شدند و با کشته شدن 11 نفر از پرچمداران قریش ، ساعت بیچارگى قریش ‍ فرا رسید، مردان جنگى و زنان ، همگى رو به گریز نهادند و اگر دختر ((علقمه )) پرچم را به دست نگرفته بود و تیراندازان مسلمین شکاف کوه را رها نمى کردند، پیروزى مسلمانان قطعى به نظر مى رسید.

نتیجه معصیت و نافرمانى 

پس از گریختن سپاه قریش ، بعضى از تیراندازان مسلمین گفتند: دیگر چرا این جا بمانیم ؟، اینک برادران شما به جمع آورى غنیمت پرداخته اند، ما هم با آنها شرکت کنیم و سخن رسول خدا را که فرموده بود: ((همان جا بمانید، اگر کشته شدیم ما را یارى ندهید و اگر غنیمت بردیم با ما شرکت نکنید)) فراموش کردند و بیشتر 50 نفر به میدان جمع غنیمت سرازیر شدند و جز ((عبدالله بن جبیر)) با کمتر از 10 نفر باقى نماندند که آنها بر اثر حمله ((خالد بن ولید)) و ((عکرمة بن ابى جهل )) به شهادت رسیدند. گریزندگان قریش دیگر بار به جنگ پرداختند، در این میان فریادى برآمد که محمد کشته شد و ((عبدالله بن قمئه )) گفت : من محمد را کشتم و کار مسلمانان به پریشانى و دشوارى کشید و دشمن به رسول خدا راه یافت و ((عتبة بن ابى وقاص )) دندان پیشین رسول خدا را شکست و روى او را مجروح ساخت و لبش را شکافت و رسول خدا در یکى از گودالهایى که ابوعامر براى مسلمانان کنده بود افتاد. پس على بن ابى طالب دست رسول خدا را گرفت و مالک بن سنان خون روى رسول خدا را مکید و فرو برد.

چهار نفر از قریش که بر کشتن رسول خدا همداستان شدند عبارتند از: عبدالله بن شهاب زهرى ؛ عتبة بن ابى وقاص زهرى ؛ عبدالله بن قمئه ؛ ابى بن خلف .

رسول خدا در پناه کوه

نخستین کس از اصحاب که بعد از هزیمت مسلمانان و شهرت یافتن شهادت رسول خدا صلى الله علیه و آله ، رسول خدا را شناخت ، ((کعب بن مالک )) بود، او به چند نفرى که باقى مانده بودند گفت : اى مسلمانان ! شما را مژده باد که رسول خدا این جاست . آنگاه گروهى از مسلمانان ، رسول خدا را طرف دره کوه بردند و على بن ابى طالب سپر خود را از ((مهراس (172) )) پر آب کرد و نزد رسول خدا آورد و رسول خدا سر و روى را با آن شستشو داد. ابن اسحاق مى نویسد که : رسول خدا نماز ظهر روز احد را به علت زخمهایى که برداشته بود نشسته خواند و مسلمانان هم نشسته به وى اقتدا کردند.

سخنان اءبوسفیان 

پس از آن که جنگ پایان یافت ، ((ابوسفیان )) نزدیک کوه آمد و با صداى بلند گفت : جنگ و پیروزى نوبت است ، روزى به جاى روز بدر، اى ((هبل )) سرافراز دار. رسول خدا گفت تا وى را پاسخ دهند و بگویند: خدا برتر و بزرگوارتر است ؛ ما و شما یکسان نیستیم ، کشته هاى ما در بهشت اند و کشته هاى شما در دوزخ .

باز ((ابوسفیان )) گفت : ما ((عزى )) دارم و شما ندارید. به امر رسول خدا در پاسخ وى گفتند: خدا مولاى ماست و شما مولا ندارید. آنگاه ((ابوسفیان )) فریاد زد و گفت : وعده ما و شما در سال آینده در بدر. رسول خدا گفت تا به وى پاسخ دادند: آرى و عده میان ما و شما همین باشد.

ماءموریت على بن ابى طالب 

رسول خدا صلى الله علیه و آله پس از بازگشتن ابوسفیان ، على بن ابى طالب علیه السلام را فرستاد و به وى فرمود: در پى اینان برو و ببین چه مى کنند. اگر شتران خود را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند، آهنگ مکه دارند و اگر بر اسبها سوار شدند و شترها را پیش راندند آهنگ مدینه کرده اند، اما به خدا قسم که : در این صورت در همان مدینه با ایشان خواهم جنگید.

على علیه السلام رفت و بازگشت و گزارش داد که شترها را سوار شدند و اسبها را یدک ساختند و راه مکه را در پیش گرفتند.

شهداى احد

ابن اسحاق شهیدان احد را 65 نفر شمرده است .(173) ابن هشام 5 نفر دیگر را به عنوان استدراک افزوده است .(174)

ابن قتیبه مى گوید: روز احد 4 نفر از مهاجران و 70 نفر از انصار به شهادت رسیدند.(175)

ابن ابى الحدید مى گوید، واقدى از قول ((سعید بن مسیب )) و ((ابو سعید خدرى )) گفته است که : تنها از انصار در احد 71 نفر به شهادت رسیدند، آنگاه 4 نفر شهداى قریش را نام مى برد و 6 نفر هم از قول این و آن مى افزاید و مى گوید: بنابراین شهداى مسلمین در احد 81 نفر بوده اند.(176)

شهادت حمزة بن عبدالمطلب 

حمزه (سیدالشهداء) از مهاجران ، پس از کشتن چند تن از کفار قریش ، خود به دست ((وحشى )) غلام ((جبیر بن مطعم )) به شهادت رسید و چون وحشى به مکه برگشت به پاداش این عمل آزاد شد و در روز فتح مکه به طائف گریخت ، اما به او بشارت دادند که هرگاه کسى شهادت حق بر زبان راند، هر که باشد محمد او را نمى کشد، پس نزد رسول خدا رفت و بیدرنگ شهادت حق بر زبان راند و خود را معرفى کرد. رسول خدا به او فرمود: ((روى خود را از من پنهان دار که دیگر تو را نبینم )) و او هم تا رسول خدا زنده بود خود را از نظر آن بزرگوار دور مى داشت .

هند و حمزه

هند و زنانى که همراه وى بودند، شهداى اسلام را مثله کردند و هند خلخال و گردنبند و گوشواره هر چه داشت همه را به ((وحشى )) غلام ((جبیر)) داد و جگر حمزه را درآورد و جوید اما نتوانست فرو برد و بیرونش انداخت .

ابن اسحاق ، اشعارى از هند نقل مى کند که در آنها به شکافتن شکم و در آوردن جگر حمزه افتخار مى کند.

ابوسفیان و حمزه 

ابوسفیان ، نیزه خود را به کنار دهان ((حمزة بن عبدالمطلب )) مى زد و سخنى جسارت آمیز مى گفت ، که ((حلیس بن زبان )) بر وى گذر کرد و کار ناپسند او را دید و گفت : این مرد سرور قریش است که با پیکر بیجان او چنین رفتار مى کنى ! ابوسفیان گفت : این کار را از من نهفته دار که لغزشى بود.

رسول خدا و حمزه 

رسول خدا صلى الله علیه و آله چندین بار پرسید که : ((عموى من حمزه چه کرد؟))، على علیه السلام رفت و حمزه را کشته یافت و رسول خدا را خبر داد. رسول خدا رفت و بر کشته حمزه ایستاد و گفت : هرگز به مصیبت کسى مانند تو گرفتار نخواهم شد و هرگز در هیچ مقامى سخت تر از این بر من نگذشته است ؛ سپس فرمود: ((جبرئیل نزد من آمد و مرا خبر داد که حمزه در میان هفت آسمان نوشته شده : (( حمزة بن عبدالمطلب اسدالله و اسد رسوله )) .))

صفیه و حمزه 

((صفیه )) چون با اجازه رسول خدا بر سر کشته برادرش ((حمزه )) حاضر شد و برادر را با آن وضع دید، بر او درود فرستاد و گفت : (((( انا لله و انا الیه راجعون )) )) و براى وى استغفار کرد.

به خاک سپردن حمزه 

رسول خدا فرمود: تا حمزه را با خواهر زاده اش ((عبدالله بن جحش )) که او را نیز گوش و بینى بریده بودند، در یک قبر به خاک سپردند.

حمنه و حمزه 

((حمنه )) دختر ((جحش بن رئاب )) (خواهر عبدالله ) چون خبر شهادت برادرش عبدالله را شنید کلمه استرجاع را بر زبان راند و براى او طلب آمرزش کرد و چون از شهادت خالوى خود ((حمزه )) با خبر شد نیز کلمه استرجاع را بر زبان راند و براى وى طلب آمرزش کرد، اما هنگامى که از شهادت شوهرش ((مصعب بن عمیر)) باخبر گشت فریاد و شیون کشید. رسول خدا گفت : ((همسر زن را نزد وى حسابى جداست .))

زنان انصار و حمزه 

رسول خدا صلى الله علیه و آله در بازگشت از احد، شنید که زنان انصار بر کشته هاى خود گریه و شیون مى کنند. گریست و گفت : لیکن حمزه را زنانى نیست که بر وى گریه کنند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر که این سخن را شنیدند، زنانشان را فرمودند تا بروند و بر حمزه عموى رسول خدا سوگوارى کنند. چون رسول خدا شنید که در مسجد براى حمزه گریه و شیون مى کنند، فرمود: ((خدا رحمتتان کند، برگردید که در همدردى کوتاهى نکردید)).

نام چند تن دیگر از شهداى احد

1 - عبدالله بن جحش : از مهاجران ((عمه زاده رسول خدا)) بود که در نبرد با دشمن به دست ((ابوالحکم بن اخنس )) کشته شد و گوش و بینى او را بریدند و به نخ کشیدند، چهل و چند ساله بود و به ((المجدع فى الله )) لقب یافت . وى به هنگام نبرد شمشیرش شکست ، رسول خدا چوب خشک خرمایى به او داد و در دست او به صورت شمشیرى درآمد که ((عرجون )) نامیده مى شد.(177)

2 - مصعب بن عمیر: از مهاجران بود که لواى آنها را بر دست داشت ، به دست ((عبدالله بن قمئه لیثى )) به شهادت رسید، آنگاه سول خدا لوا را به على بن ابى طالب داد.

3 - شماس بن عثمان : از مهاجران بود که رسول خدا به هر طرف مى نگریست او را مى دید که با شمشیر خویش از وى دفاع مى کند و چون رسول خدا افتاد، خود را سپر وى قرار داد تا به شهادت رسید.

4 - عمارة بن زیاد: از انصار (از قبیله اوس ) بود. وى همچنان مى جنگید تا دیگر قادر به حرکت نبود، پس رسول خدا به ((عماره )) که چهارده زخم برداشته بود، گفت : ((نزدیک من آى ، نزدیک ، نزدیک )) تا صورت روى قدم رسول خدا نهاد و به همان حال بود تا جان سپرد.

5 - عمرو بن ثابت : از انصار و معروف به ((اصیرم )) بود که رکعتى نماز نخواند، چه این که پیوسته از قبول اسلام امتناع مى ورزید، اما چون رسول خدا براى احد بیرون رفت ، اسلام به دلش راه یافت ، پس اسلام آورد و شمشیر خود را برگرفت و نبرد همى کرد تا از پاى درآمد و چون قصه او را به رسول خدا بازگفتند، فرمود: او بهشتى است .

6 - ثابت بن وقش : که خود و برادرش ((رفاعه )) و دو پسرش ((عمرو)) و ((سلمه )) در احد به شهادت رسیدند و داستان شهادت او را در ترجمه پدر ((حذیفه )) ذکر مى کنیم .

7 - حسیل بن جابر: از انصار و معروف به ((یمان )) پدر ((حذیفه )) بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله او و ((ثابت بن وقش )) را که هر دو پیر و سالخورده بودند در برجها جاى داده بود، یکى از آن دو به دیگرى گفت : به خدا قسم ، از عمر ما جز اندکى نمانده است ، پس بهتر آن است که شمشیرهاى خود را برگیریم و به رسول خدا بپیوندیم ، باشد که خدا شهادت را به ما روزى فرماید، آنها با شمشیرهایشان بیرون آمدند و در میان سپاه وارد شدند، ثابت به دست مشرکان به شهادت رسید و پدر ((حذیفه )) در گیر و دار جنگ با شمشیر خود مسلمانان به شهادت رسید و چون حذیفه گفت : پدرم را کشته اید، او را شناختند، پس حذیفه براى ایشان طلب مغفرت کرد و چون رسول خدا خواست دیه او را بپردازد، دیه را هم بر مسلمانان تصدق داد و علاقه رسول خدا به وى افزوده گشت .

8 - حنظلة بن ابى عامر: از انصار و معروف به ((غسیل الملائکه )) بود که در روز جنگ با ابوسفیان نبرد مى کرد، در این میان ((شداد بن اءسود)) بر وى حمله برد و او را به شهادت رسانید. رسول خدا درباره ((حنظله )) گفت : ((حنظله را فرشتگان غسل مى دهند)) و بدین جهت ((غسیل الملائکه )) لقب یافت .

9 - عبدالله بن جبیر: از انصار بود که روز احد فرماندهى 50 نفر تیرانداز را بر عهده داشت ، هرچند تیراندازان براى جمع آورى غنیمت به میدان کارزار سرازیر شدند، اما او تنها کسى بود که طبق دستور رسول خدا همچنان بر جاى خویش استوار بماند تا به شهادت رسید.

10 - انس بن نضر: از انصار بود، همچنان که پیش مى تاخت ، به سعد بن معاذ گفت : این است بهشت که بوى آن را از صحنه احد درمى یابم ، آنگاه جنگ مى کرد تا به شهادت رسید، در حالى که هشتاد و چند زخم برداشته بود و مشرکان چنان مثله اش کرده بودند که خواهرش ((ربیع )) (دختر نضر) جز به وسیله انگشتان وى نتوانست او را بشناسد.

11 - سعد بن ربیع : از انصار و از قبیله خزرج بود، رسول خدا گفت : ((کدام مرد است که بنگرد سعد بن ربیع کارش به کجا رسیده ؟)) مردى از انصار برخاست و در جستجوى سعد برآمد او را در میان کشتگان پیدا کرد و هنوز مختصر رمقى داشت به او گفت : رسول خدا امر فرموده است تا بنگرم که آیا زنده اى یا مرده ؟ او در حالى که دوازده زخم کارى کشنده داشت ، گفت : من از مردگانم ، سلام مرا به رسول خدا برسان و به او بگو خدا تو را از ما جزاى خیر دهد، بهترین جزایى که پیامبرى را از امتش داده است و در دم در گذشت . رسول خدا چون از ماجرا باخبر شد، گفت : خدا رحمتش کند.

12 - خارجة بن زید: از انصار و از قبیله خزرج بود، مالک بن دخشم مى گوید: در حالى که سیزده زخم کارى برداشته بود به او گفتم : مگر نمى دانى که محمد کشته شد؟ گفت : خداى او زنده است و نمى میرد، تو هم مانند او از دین خود دفاع کن .

13 - عبدالله بن عمرو: از انصار، پدر جابر انصارى بود. ((جابر)) مى گوید: پدرم نخستین شهید روز احد بود و به دست ((سفیان بن عبد شمس )) شهادت یافت و رسول خدا پیش از هزیمت مسلمانان بر وى نماز گزارد.

14 - عمرو بن جموح : از انصار و از قبیله خزرج و پایش لنگ بود و چهار پسر داشت که در جنگها دلاورانه مى جنگیدند و چون روز احد پیش آمد او را از شرکت در جنگ معذور داشتند اما ((عمرو)) نزد رسول خدا رفت و گفت : امیدوارم با همین پاى لنگ در بهشت قدم زنم . رسول خدا گفت : خدا تو را معذور داشته ، جهادى بر تو نیست و آنگاه به پسرانش گفت : او را مانع نشوید، شاید خدا شهادت را به وى روزى کند. پس عمرو به امید شهادت به راه افتاد و چون به شهادت رسید، رسول خدا فرمود: ((عمرو)) و ((عبدالله بن عمرو)) را که در دنیا دوستانى با صفا بوده اند، در یک قبر دفن کنید.

15 - خلاد بن عمرو: که با پدرش ((عمرو)) و سه برادرش : ((معاذ))، ((ابوایمن )) و ((معوذ)) در بدر شرکت کرده بودند، روز احد خود و پدرش ((عمرو)) و برادرش ((ابوایمن )) به شهادت رسیدند.

16 - مالک بن سنان : از انصار و از قبیله خزرج و پدر ((ابوسعید خدرى )) بود که روز احد خون صورت رسول خدا را مکید. در اخلاق وى نوشته اند: سه روز گرسنه ماند و از کسى سؤ ال نکرد.

17 - ذکوان بن عبد قیس : از انصار مهاجرى بود که به قول بعضى : او و ((اسعد بن زراره )) نخستین کسانى بودند که اسلام را به مدینه آوردند.

18 - مخیریق : از اءحبار و دانشمندان یهود و مردى توانگر بود و رسول خدا را بخوبى مى شناخت ، ولى از دین خود دست برنمى داشت . چون روز احد فرارسید به رسول خدا و اصحاب او پیوست و به خویشان خود وصیت کرد که اگر امروز کشته شدم ، دارایى من در اختیار محمد است ، پس جهاد کرد تا کشته شد و برحسب روایت : رسول خدا درباره او مى گفت : ((مخیریق )) بهترین یهودیان است .

19 - مجذر بن ذیاد بلوى : که در جاهلیت در یکى از جنگها ((سوید بن صامت )) را کشته بود، در روز احد به دست ((حارث )) پسر ((سوید)) به شهادت رسید و حارث به مکه گریخت ، اما بعدها به دستور رسول خدا کشته شد.

20 - ثابت بن دحداحه : که در روز احد مسلمانان پراکنده را گرد خود فراهم آورد و سفارش به جهاد کرد، چند نفر از انصار با او همراه شدند و جنگیدند، سرانجام با نیزه ((خالد بن ولید)) به شهادت رسید.

21 - یزید بن حاطب : از نیکان مسلمین به شمار مى رفت و روز احد زخمهایى برداشت که منتهى به شهادت او شد، اما پدرش که از منافقان ((بنى ظفر)) بود نتوانست نفاق خود را نهفته دارد و گفت : این پسر را فریب دادید تا جان خود را بر سر این کار گذاشت .

داستان ام عماره

ام عماره نسیبه (178) ، دختر ((کعب بن عمرو)) روز احد سپاهیان اسلام را آب مى داد، اما چون مسلمانان و رسول خدا از سوى دشمن در خطر قرار گرفتند، به جنگ پرداخت و شمشیر مى زد و زخمهایى برداشت و چون ((عبدالله بن قمئه )) به قصد کشتن رسول خدا پیش تاخت ، همین زن و ((مصعب بن عمیر)) سر راه بر وى گرفتند و در این گیر و دار ((عبدالله )) ضربتى بر شانه ((ام عماره )) نواخت که سالها بعد، جاى آن گود و فرورفته مانده بود.

داستان قتادة بن نعمان 

رسول خدا در جنگ احد، آن همه با کمان خود تیراندازى کرد که دو سر آن درهم شکست ، پس قتاده آن را برگرفت و نزد وى برد. در همان روز چشم قتاده آسیب دید، به طورى که روى گونه اش افتاد. رسول خدا آن را با دست خود جا به جا کرد و از چشم دیگرش زیباتر و تیزبین تر شد.(179)

داستان قزمان منافق 

((قزمان )) در میان بنى ظفر و هم پیمان ایشان بود، رسول خدا مى گفت : او از مردان دوزخى است . قزمان در روز احد همراه مسلمانان ، سخت جهاد کرد و 7 یا 8 نفر از مشرکان را به تنهایى کشت ، امّا با زخم فراوانى او را به محلّه بنى ظفر آوردند، به او گفتند: دل خوش دار که به بهشت مى روى . گفت : به چه دل خوش کنم ؟ به خدا قسم ، جز براى خاطر شرف قبیله ام ، جنگ نکردم ، آنگاه که درد زخمها او را به ستوه آورده بود، تیرى از جعبه اش ‍ درآورد و خودکشى کرد.

کشته هاى قریش 

ابن اسحاق 22 نفر از کشته هاى قریش را نام مى برد که از جمله آنهاست : 1 - طلحة بن ابى طلحه ، 2 - ابوسعد بن ابى طلحه ، 3 - عثمان بن ابى طلحه ، 4 - مسافع بن طلحه ، 5 - جلاس بن طلحه ، 6 - حارث بن طلحه ، 7 - ارطاة بن عبد شرحبیل ، 8 - ابو یزید بن عمیر، 9 - قاسط بن شریح ، 10 - صواب حبشى ، 11 - ابوعزّه : عمرو بن عبداللّه جمحى ، 12 - ابىّبن خلف بن وهب .

آخرین نفر، قصد کشتن رسول خدا را داشت ، یاران رسول خدا گفتند: بر وى حمله بریم ، فرمود: بگذارید پیش آید و چون پیش آمد و نزدیک رسید، رسول خدا پیش تاخت و چنان بر او ضربتى زد که او از اسب بیفتاد و چندین بار در غلتید.

رسول خدا در مدینه 

چون رسول خدا صلى الله علیه و آله به خانه اش (مدینه ) بازگشت ، شمشیر خود را به دختر خود ((فاطمه )) داد و گفت : دختر جان ! این شمشیر را شستشو ده ، به خدا قسم که امروز به من راستى کرد. على بن ابى طالب ، همین گفته را به فاطمه نیز تکرار کرد.

ابن هشام روایت مى کند که روز احد منادى ندا کرد: (((( لا سیف الّا ذوالفقار ولا فتى الّا على (180) )) )) در همین غزوه بود که رسول خدا به على گفت : (( ((انّ علیّاً منّى ، و انا منه .)) )) ((همانا على از من است و من از اویم (181) ))

به گفته ابن اسحاق : 60 آیه از سوره آل عمران درباره روز احد، نزول یافته است .

غزوه حمراءالاسد 

روز شنبه هفتم (یا پانزدهم ) شوّال سال سوم هجرت ، جنگ احد پایان پذیرفت و رسول خدا به مدینه بازگشت و شب یکشنبه را در مدینه بود و مسلمانان هم به معالجه مجروحین خود پرداختند. رسول خدا بلال را فرمود تا مردم را به تعقیب دشمن فراخواند و جز آنان که دیروز همراه بوده اند، کسى همراهى نکند، در این میان ((جابر بن عبداللّه )) که پدرش ‍ در احد به شهادت رسید بود و بنا به دستور پدر براى سرپرستى خاندانش ‍ در مدینه مانده و از شرکت در جنگ احد معذور و محروم گشته بود، از رسول خدا درخواست کرد تا او را به همراهى خویش سرافراز کند و رسول خدا تنها به او اذن داد که در حمراءالاءسد شرکت کند.

ابوسفیان و همراهان وى مشورت مى کردند که بازگردند و هر که را از مسلمانان باقى مانده است از میان ببرند، امّا ((صفوان )) این راءى را نپسندید و پیشنهادشان را رد کرد. رسول خدا بعد از شنیدن این گزارش و مشورت با بعضى از صحابه تصمیم حرکت و تعقیب دشمن گرفت .

بزرگان اصحاب ، زخمداران را فراخواندند و مردان قبایل با این که هر کدام چندین زخم برداشته بودند به راه افتادند و رسول خدا براى ایشان دعا کرد.

رسول خدا ((عبداللّه بن امّمکتوم )) را در مدینه جانشین گذاشت و پرچم را به دست على علیه السلام داد، زره و کلاه خود پوشید و از در مسجد سوار شد و فرمود: دیگر تا فتح مکّه مانند احد براى ما پیش آمدى نخواهد شد.[7]

غزوه خندق 

شوال سال پنجم : غزوه ((خندق )) را ((غزوه احزاب )) نیز مى نامید.(198) جمعى از یهودیان از جمله ((حیى بن اخطب )) رهسپار مکه شدند و بر قریش فرود آمدند و آنان را جنگ با رسول خدا صلى الله علیه و آله فراخواندند، قریش به ایشان گفتند: آیا دین ما بهتر است یا دین محمد؟ گفتند: دین شما، و شما از وى به حق نزدیکترید.(199) قریش ‍ شادمان شدند و با آنان قرار همکارى گذاشتند.[8]

 

 

ظهور کرامت باهره از حضرت ابوالفضل علیه السلام در بلده اردبیل

مرحوم خیابانى در کتاب وقایع الاءیام ، بخش مربوط به محرم الحرام مى نویسد:

چون مقارن اختتام این کتاب مستطاب ، کرامت باهره اى از حضرت ابوالفضل العباس ‍ علیه السلام در بلده اردبیل ظاهر شد که خصوصیت و اهمیت تمامى دارد، لذا دیدم که (داستان آن ) براى روشنى چشم مؤ منین و مزید امیدوارى محبین اهل بیت طاهرین علیه السلام در این نسخه نفیسه درج شود.

قبل از اینکه این کرامت در تبریز معروف و منتشر شود، جمعى از اکابر تجار در مجلسى از براى حقیر تفضیل را نقل کردند. بنده منتظر شدم تا مکاتیب متواتر و در مجامع مذکور و منتشر گردید و حقیر بعضى از آن مکاتیب را که از موثقین تجار از اردبیل ایفاد داشته بودند خواستم که بعد از اتمام کتاب در اختتام ثبت کنم . از حسن اتفاق ، سه نفر از سادات عظام و آقایان ذوى العزة الاحترام : جناب سلیل الطیاب آقا سید حسین آقا، ولد آقا میرزا زین العابدین ، برادر مرحوم عالم جلیل حاجى سید کاظم آقاى خلخالى که سابقا در تبریز ساکن و چندى قبل در نجف اشرف به رحمت حق پیوست ، و آقا سید جواد و آقا سید ابراهیم ، پسران همین سید معظم (قدس سره ) که هر سه از مشتغلین و محصلین مدرسه ملا ابراهیم هستند، از اردبیل وارد تبریز شدند که خودشان حاضر واقعه و شاهد این کرامت باهره بودند و جناب سدى حسین آقا زبانا (کذا) در مجلس عمومى و براى حقیر در مجلس خصوصى ، این کرامت را نقل فرمود، حقیر به این قناعت نکرده عرض کردم که چون بنده در صدد ثبت این کرامت هستم مى خواهم به خط خود مرقوم فرمایید تا اضبط و اوقع باشد.

آقا سید حسین آقا قبول فرموده تفضیل کرامت را به خط خود مرقوم داشتند. حال مرقومه اش به این نحو است :

روز هشتم شوال از سنه 1341 طرف عصر در بلده اردبیل ، در مدرسه ملا ابراهیم نشسته بودم ، دیدم که اهل شهر با اضطراب از هر طرف مى دوند. گفتم : چه واقع شده ؟! گفتند: حضرت ابوالفضل علیه السلام به کسى غضب کرده تحقیق کردم که قضیه چطور است گفتند.

در شهر مالگیرى است ، دو نفر پلیس به حکم نظمیه به خانه ضعیفه اى رفته اند که پنج و شش صغیرى داشته و معاش آنها منحصر به یک اسبى بوده است . اسب را از طویله کشیده اند که ببرند، ضعیفه آمده با کمال عجز التجا نموده و حضرت ابوالفضل علیه السلام را شفیع آورده ، و پلیس دست کشیده خارج شدند. در این حال پلیس خبیثى ، احمد نام ، رسیده به این دو نفر گفته که اینجا چه کار مى کنید؟ گفتند در این خانه اسبى هست خواستیم بیاوریم ، ضعیفه حضرت ابوالفضل علیه السلام را شفیع آورده ، آن خبیث گفته حضرت ابوالفضل علیه السلام مردى بود در سابق مرده و گذشته ، اگر مى داند بیاید اسب را از من بگیرد و به تو بدهد! ضعیفه گفته یا اباالفضضل علیه السلام ، خودت مى دانى که این چه مى گوید، دیگر چاره از دست من رفته خودت حکم کن . در این حال ، پسر مجید خان ، همسایه ضعیفه ، آمد چهار هزار به احمد پلیس داده که از اسب دست بکش ، قبول نکرده را از خانه بیرون آورده تقریبا بیست قدم ، مجیدخان خود مصادف شده چهارهزار علاوه کرده هشت قران مى دهد. آن خبیث قبول نکرده ، به یکى از آن دو پلیس گفته بیا سوار شو و اسب را ببر.

چون آن شخص خواست که سوار شود، احمد به او گفت : چرا من این طور شدم ؟! عطسه نمود و دو مرتبه سرفه کرده ، فى الفور روى او سیاه شده و بر زمین افتاده به درک واصل گردید. آن دو پلیس حال را بدین منوال دیدند، فرار کرده به نظمیه خبر دادند. نظمیه حکم کرد قضیه را پنهان کنید و مخفى او را غسل داده دفن نمایید. پلیسها آمدند و خلق را، که براى تماشا ازدحام کرده بودند، کنار نموده نعش آن خبیث را به خانه بردند که غسل دهند. رئیس قزاق مطلع شده حکم کرد که بروید جنازه او را بگیرید مردم ببینند و تماشا کنند. قزاقها آمده در مقابل مقبره (شیخ صفى الدین اردبیلى ) با پلیسها تصادف کردند که مى خواستند جنازه را در مقبره شیخ صفى دفن کنند، قزاقها مانع شده نعش او را گرفتند و کفنش را پاره کردند که مردم نگاه کنند. آقا سید حسین آقا گوید که : بنده و آقا سید جواد و آقا سدى ابراهیم در مدرسه در منزل بودیم که گفتند نعش او را قزاقها آورده در میدان عالى قاپو در مقابل شیخ انداخته اند که مردم تماشا کنند. ما هم رفتیم که ببینیم . جمعیت زیادى بود با صعوبت و زحمت تمام خود را سر نعش آن خبیث رسانیدیم ، دیدم که صورت نحس او سیاه شده به رنگ آلبالو و از کثرت تعفن و شدن رایحه منتنه آن خبیث زیاده از یک دقیقه نتوانستیم توقف بکنیم .

و گوید: بعضى از موثقین تجار گفتند که ، دیدیم فک اسفل او عقب رفته و فک اعلا پایین آمده ، و دهانش مثل دهن سگ شده بود!

در مکتوب دیگر نوشته بودند که ، تمام مرد و زن و بزرگ و کوچک آمده تماشا کردند و جنازه او را به سنگ مى زدند. الى عصر ماند، بعد به پایش ریسمان انداختند تمامى بازار و محلات را بگردانیدند، وقت غروب بدن نحس او را برده در کنار شهر در صحرا به چاه انداختند خاک ریختند. تا حال به این آشکارى کرامتى ظاهر نشده بود. از دو شنبه هشتم شوال الى امروز، هفت شبانه روز است بازار و دکان و کوچه ها چراغانى و شب و روز در بازار و محلات روضه خوانى است[9]

 

 

عروسى 

در ماه شوال ، پیامبر که عائشه دختر ابو بکر را در مکه به عقد خویش در آورده است به خانه مى آورد در حالیکه عائشه نه ساله است .[10]

 

 

 

 



[1] توتیاى دیدگان زندگانى خاتم پیامبران ( صلى الله علیه و آله )

نویسنده : حاج شیخ عباس قمى ( رضوان الله علیه )

[2] خاطرات زندگانى حضرت آیت الله العظمى فقیه سبزوارى نوشته حسین توغانى ص 89

. مردان علم در میدان عمل جلد ششم

مؤ لف : سید نعمت الله حسینى

[3]

246-فضیلتهاى فراموش شده ص 149.

247-فضیلتهاى فراموش شده ص 190

[4] چکیده تاریخ پیامبر اسلام
مؤ لف : دکتر محمد ابراهیم آیتى

 

[5] چکیده تاریخ پیامبر اسلام

مؤ لف : دکتر محمد ابراهیم آیتى

[6] چکیده تاریخ پیامبر اسلام

مؤ لف : دکتر محمد ابراهیم آیتى

[7] چکیده تاریخ پیامبر اسلام

مؤ لف : دکتر محمد ابراهیم آیتى

[8] چکیده تاریخ پیامبر اسلام

مؤ لف : دکتر محمد ابراهیم آیتى

[9] چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام جلد اول

شامل : (240) کرامت از آن حضرت نسبت به : شیعیان ،اهل سنت ، مسیحیان ، کلیمیان و زرتشتیان

تاءلیف : على ربانى خلخالى

[10] پیامبرى و جهاد

نام مؤ لف : استاد جلال الدین فارسى

نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :