عید فطر، مظهر تجدید حیات(ماه شوال)

از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله روایت شده است : شوال نامیده شد؛ زیرا گناهان مؤ منین در آن از بین مى رود

 

تشریع نماز عید

هـم زمـان بـا تـشـریـع زکـات فـطـره نـمـاز عـیـد تـشـریـع گـردیـد و رسـول خـدا صـلى الله عـلیـه و آله وسـلم پـس از اعـلام آن ، در اول شـوال سـال دوم بـا مـسـلمـانان به صحرا رفت و نماز عید را براى اولین بار بجاى آورد، از امـام بـاقـر، عـلیـه السـلام نـقـل اسـت کـه رسـول خـدا صـلى الله عـلیـه و آله فـرمـودنـد: چـون روز اول شـوال شـود، مـنـادیى از طرف خداوند ندا مى کنند: ایهاالمؤ منون صبح براى گرفتن جـوائز خـود بـیـایـیـد، جـوائز خـدا مـانـنـد جـوائز مـلوک نـیـسـت ، بـعـد فـرمـود: روز اول شوال جوائز است .

عـن ابـى جـعـفـر عـلیـه السـلام قـال : قـال النـبـى صـلى الله عـلیـه و آله : اذا کـان اول یـوم مـن شـوال نـادى مـنـاد یـا ایـهـاالمـؤ مـنـون اغـدوا الى جـوائزکـم ثـم قـال : یـا جـابـر جـوائز الله لیـسـت کـجـوائز هـولاء المـلوک ثـم قال : هو یوم الجوائز(247)

ایـن است که ملاحظه مى شود: روز اول شوال در تمام اقطار ممالک اسلامى میلیونها مسلمان بـراى خـوانـدن نـمـاز عـیـد فـطـر بـه صـحراها و مصلى ها مى روند و با زمزمه اللهم اهـل الکـبـریـاء و العـظـمـة و اهـل الجـود والجـبـروت و اهـل العـفـو و الرحـمـة و اهل التقوى و المغفرة ، اسئلک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عـیـدا... به خداى متعال تقرب مى جویند،

 

غزوه بنى قینقاع

بنو قینقاع (نون کلمه را مفتوح و مکسور نیز گفته اند) تیره اى از یهودیان باشجاعت و پایدار مدینه بودند. این غزوه در روز شنبه پانزدهم شوال در ابتداى بیستمین ماه هجرت اتفاق افتاد.

کفار پس از هجرت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به سه دسته تقسیم مى شدند:

گروه اول - که شامل یهودیان قریظه ، و (بنى) نضیر و بنى قینقاع بودند - با پیامبر پیمان بستند که با حضرتش بجنگند و به دشمنان نیز کمک ننمایند.

گروه دوم مانند قریشیان با حضرتش جنگیدند و با وى کینه و دشمنى داشتند.

گروه سوم حضرتش را واگذاشته در انتظار به سر مى بردند تا ببینند عاقبت کار ایشان چه خواهد شد ؛ مانند طائفه هایى از اعراب که گروهى از آنان چون خزاعه در باطن با پیامبر همراه بودند و گروهى مانند بنى بکر برعکس آنان بودند و گروهى دیگر از منافقان بودند که در ظاهر با پیامبر و در باطن با دشمنان حضرت همکارى مى کردند.

نخستین گروه از یهودیان که پیمان شکستند بنى قینقاع بودند. رسول خدا صلى الله علیه و آله در ماه شوال و پس از خاتمه جنگ بدر با آنان جنگید. داستان از این قرار بود که بانویى عرب نزد زرگرى یهودى آمد. او از زن خواست که چهره اش را نشان دهد. زن خوددارى کرد. او گوشه اى از پیراهن زن را به پشتش گره زد و چون برخاست بدن او نمایان شد و مردم خندیدند. زن فریاد برآورد. مردى از مسلمانان بر زرگر یهودى حمله برد و او را کشت . یهودیان بر آن مسلمان حمله کرده او را به قتل رساندند. میان مسلمانان و بنى قینقاع فتنه اى به وجود آمد. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله - پس از آنکه ابولبابة بن (عبد) المنذر را بر مدینه گمارد - به سوى آنان حرکت کرد. (419) تا اول ذى القعده به مدت پانزده شبانه روز آنان را به سختى محاصره نمود. پرچم مسلمانان در دست حمزه رضى الله عنه بود.

خداوند در دلهاى یهودیان ایجاد ترس نمود و بدین ترتیب تسلیم رسول خدا صلى الله علیه و آله گردیدند ؛ مشروط بر آنکه اموالشان را به مسلمانان بدهند و زنان و فرزندانشان براى خودشان باقى بماند. حضرت به منذر بن قدامه دستور داد شانه هاى آنها را ببندد. عبدالله بن ابى بن سلول با آن حضرت در مورد آنان گفتگو و اصرار نمود. رسول خدا صلى الله علیه و آله از کشتن آنها صرف نظر کرد و دستور داد آنان را باز کنند و از مدینه خارج شوند. آنها به سرزمین (( اءذرعات )) در شام رفتند. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از دژهاى آنان سلاح و وسایل فراوانى به دست آوردند.

بنى قینقاع هم پیمان عبدالله بن ابى و عبادة بن صامت بود. عباده از پیمان آنان خارج گردید و این آیه در شاءن او و عبدالله نازل شد:

یا ایها الذین امنوا ، لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء... (420)

(اى کسانى که ایمان آوردید ، یهود و نصارى را دوست خود قرار ندهید.)

7- غزوه کدر

در شوال سال دوم - و به قولى در محرم سال سوم - اتفاق افتاد. به پیامبر خدا صلى الله علیه و آله خبر رسیده بود که بنى سلیم بر سر آبى به نام کدر که متعلق به خودشان است گرد آمده اند. به سوى آنان رفت و سه شبانه روز در آنجا اقامت گزید. بى آنکه جنگى واقع شود به مدینه بازگشت . بازگشت حضرتش به مدینه به قولى دهم شوال بوده است . (421)[1]

 

رحلت با عزت آیت الله فقیه سبزوارى (قدس سره ) 

  مرحوم آیت الله العظمى فقیه سبزوارى (حاج میرزا حسین ) عمرى را در خدمت به مسلمانان و طلاب و اهل علم سپرى نمود و علاوه بر تدریس و اقامه جماعت پیوسته در کنار قبر مطهر حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام مورد عنایت خداوند و توجهات خاصه پیغمبر اکرم و دودمان پاک آن حضرت بوده و رابطه اى محکم با اهل البیت و معصومین علیهم السلام داشته است .

در آخرین روزهائى که فضلاء و طلاب در حوزه درس ایشان مى نشینند و از بیانات علمى و فقهى ایشان استفاده مى کنند، یک مرتبه به شاگردان خود خطاب نموده و کتاب را محکم بهم زده و چنین مى فرمایند:

((این آخرین جلسه درس و بحث من است و دیگر مرا در اینجا نخواهید دید)).

از شنیدن این مطلب طلاب متاءثر و ناراحت مى شوند اما خود آن مرحوم این سخن را با تبسم و بشاشت مى گویند و هرگز آثار اندوهى در چهره شان دیده نمى شود...

مرحوم فقیه سبزوارى چرا از مرگ بترسد در صورتى که عمرى را به خدمت خالق و خلق طى کرده و روزگارى را در ترویج آئین جدش سپرى کرده وظیفه سنگینى را که بر عهده داشته به نحو احسن انجام داده و منتظر لقاى رحمت پروردگار خویش است .

بالاخره پس از طى عمرى پر افتخار و با برکت در شب شنبه 24 ماه شوال سال 1386 قمرى برابر 1345 شمسى دعوت حق را لبیک گفت . و هنگام مرگ خود خندان در گذشت اما عالم اسلام را در اندوه و تاءثر فرو برد.

در آخرین دقایق عمر مرحوم فقیه سبزوارى علماء و بزرگان چون حضرت آیة الله میلانى و قمى و کفائى در کنار بالین ایشان نشسته بودند و آقازادگان و فرزندان عزیزشان دور تا دور پدر را گرفته بودند و به وصایاى وى گوش ‍ مى دادند.(241)[2]

 

 

ناگهان پیکر حاج آخوند غرق در نور شد 

  مرحوم راشد درباره والدش مرحوم حاج آخوند مى گوید:

از جمله چیزهائى که ما (افراد خانواده ) از او دیدیم یکى این است که پدرم در روز یکشنبه 24 مهرماه سال 1322 شمسى مطابق با 17 شوال 1362 قمرى در حدود دو ساعت از آفتاب گذشته درگذشت در حالى که نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پایش را به سوى قبله کردند و تا آخرین لحظه هوشیار بود و آهسته کلماتى مى گفت و آخرین پرتو روح با کلمه لا اله الا الله از لبانش برخاست .

درست در روز یکشنبه هفته پیش از آن بعد از نماز صبح رو به قبله خوابید و عبایش را بر روى چهره اش کشید ناگهان مانند آفتابى که از روزنى بر جائى بتابد یا نور افکنى را متوجه جائى گردانند روى پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره اش که به سبب بیمارى زرد گشته بود متلا لى ء و شفاف گردید چنانکه از زیر عباى نازکى که بر رخ کشیده بود دیده مى شد و تکانى خورد و گفت : سلام علیکم یا رسول الله شما به دیدن این بنده بى مقدار آمدید. پس ‍ از آن درست مانند اینکه کسانى یک یک به دیدنش مى آیند بر حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام مى کرد و از آمدن آنها اظهار تشکر مى کرد. پس بر حضرت فاطمه سلام الله علیها سلام کرد سپس بر حضرت زینب سلام کرد و در اینجا خیلى گریست و گفت : بى بى من براى شما خیلى گریه کرده ام .

پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت : مادر از تو ممنونم . به من شیر پاکى دادى و این حالت تا دو ساعت از آفتاب بر آمده دوام داشت پس از آن روشنى که بر پیکرش مى تابید از بین رفت و به حال عادى برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردى بیمارى عود کرد و درست در یکشنبه دیگر در همان دو ساعت حالت احتضار را گذرانید و به آرامى تسلیم گشت .

در یکى از روزهاى هفته مابین این دو روز من به ایشان گفتم که ما از پیغمبران و بزرگان چیزهائى به روایت مى شنویم و آرزو مى کنیم که اى کاش ‍ خود ما مى بودیم و مى فهمیدیم . اکنون بر شما که نزدیکترین کس به من هستید چنین حالتى دیده شد من دام مى خواهد بفهمم که این چه بود؟ سکوت کرد چیزى نگفت ، دوباره و سه باره با عبارتهاى دیگر تکرار کردم باز سکوت کرد بار چهارم یا پنجم بود که گفت : اذیتم نکن حسین على . گفتم : قصد من این بود که چیزى بفهمم . گفت : نمى توانم به تو بفهمانم خودت برو بفهم .

این حالت براى من و برادرم و خواهرم و عمه ام همچنان مبهم باقى ماند و تاکنون هم که این مطالب را مى نویسم ساعت 30/9 صبح سه شنبه 24 تیر 1354 شمسى است چیزى از این موضوع نمى دانم فقط مى گویم که چنین حالتى دیده شد.(246)

مرحوم حاج آخوند در تربت در خانه شخصى خود در همان اتاق و در همان محلى که بسیار نماز شب خوانده و (العفو) گفته و گریسته بود از دنیا رفت و جنازه اش در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن نو امام رضا علیه السلام در زاویه شمال غربى به خاک سپرده شد و چنانکه وصیت کرده بود این آیه قرآن بر سنگ قبرش که بر دیوار آن غرفه نصب است نوشته شده ((و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید))(کهف ).

و در زیر این نوشته شده (مرقد بنده صالح خدا عالم عامل مرحوم شیخ عباس تربتى پسر مرحوم ملا حسینعلى کاریزکى که هفتاد و اند سال عمر خود را به درستى و پاکى و زهد و عبادت و ترویج دین و خدمت به نوع گذرانید و در روز یکشنبه 24 مهر ماه سال 1322 شمسى به رحمت ایزدى پیوست و سر بر این آستان نهاد. خداوند او و همه اهل ایمان را بیامرزد.

به تاریخش رقم زد کلک سالک

 

به حق دست ارادت داد عباس (247) [3]

 

 

 

سریه ((عبیدة بن حارث بن مطلب )) 

تاریخ سریه : شوال سال اول .

عده سپاهیان : 60 یا 80 نفر فقط از مهاجران .

مقصد: دسته اى از قریش که ممکن بود به اطراف مدینه تجاوز کنند.

نتیجه : ((عبیده )) در محل آبگاهى با گروه انبوهى از قریش که ((عکرمة بن ابى جهل )) فرماندهشان بود، روبرو شد، اما جنگى پیش نیامد، فقط ((سعد بن ابى وقاص )) تیرى انداخت و نخستین تیرى بود که در تاریخ اسلام از کمان رها شد.[4]

 

 

سریه ((سالم بن عمیر)) 

((اءبوعفک )) که مردى یهودى و 120 ساله بود، پس از آن که رسول خدا ((حارث بن سوید)) را کشت ، نفاقش آشکار شد و در اشعار خود شیوه ناسزاگویى به مسلمانان و تحریک دشمنان اسلام را در پیش گرفت . رسول خدا روزى گفت : کیست کار این پلید را بسازد؟ ((سالم بن عمیر)) نذر کرد یا ابوعفک را بکشد و یا خود نیز در این راه کشته شود، در یک شب تابستانى که ابوعفک بیرون خوابیده بود، سالم بر وى درآمد و او را کشت . این سریه در ماه شوال سال دوم (بیست ماه پس از هجرت ) واقع شد.([5]

 

غزوه احد

تاریخ : شنبه هفتم شوال سال سوم هجرت ، 32 ماه بعد از هجرت .

عده سپاهیان اسلام : در اول 1000 نفر و در میدان جنگ 700 نفر.

عده دشمن : سه هزار مرد جنگى (700 زره پوش ، 200 اسب و سه هزار شتر).

مقصد: ایستادگى در مقابل قریش که براى تلافى جنگ بدر آمده بودند.

جانشین رسول خدا براى نماز خواندن : عبدالله بن ام مکثوم .

نتیجه : کشته شدن بیش از 70 نفر از بزرگان مسلمین و نزول 60 آیه از سوره آل عمران .

شرح مختصر: پس از واقعه بدر، ((ابوسفیان )) کاروان تجارت را به مکه رسانید، ((عبدالله بن ابى ربیعه )) و ((عکرمة بن ابى جهل )) و ((صفوان بن امیه )) با مردانى از قریش که پدران و پسران و برادرانشان در بدر کشته شده بودند با ابوسفیان و دیگر کسان وارد صحبت شدند و گفتند: اى گروه قریش ! وقت آن رسیده که به انتقام خون کشتگانمان ، لشکرى را به جنگ محمد گسیل دارید. ابوسفیان گفت : من نخستین کسى هستم که این پیشنهاد را مى پذیرم و سود مال التجاره را به هزینه جنگ اختصاص داد (انفال /36)؛ سپس طوایف قریش بر جنگ با رسول خدا همداستان شدند.

((ابو عزه )) که شاعرى زبان آور بود و رسول خدا در بدر بدون هیچ گونه فدیه اى آزادش کرده بود به تحریک ((صفوان بن امیه )) به راه افتاد و با اشعار، خود قبایل ((بنى کنانه )) را به جنگ با مسلمین دعوت مى کرد.

برخى از بزرگان قریش ، به منظور آن که سپاهیان از میدان جنگ نگریزند و بیشتر در کارزار پایدارى کنند همسران خود را نیز همراه بردند، از جمله ابوسفیان که فرمانده سپاه بود همسر خود ((هند)) دختر ((عتبه )) را با خود برد.

قریش با این ترتیب به سوى مدینه رهسپار شدند و در پاى کوه ((عینین )) در مقابل مدینه فرود آمدند.

عباس بن عبدالمطلب رسول خدا را از تصمیم قریش با خبر ساخت و منافقان و یهود نیز در مدینه به تحریک و تشویق مردم پرداختند و بدینسان خبر قریش در مدینه انتشار یافت .

رسول خدا ابتدا دو نفر از اصحاب (اءنس و مؤ نس ) را در شب پنجشنبه پنجم ماه شوال به منظور تحقیق و بررسى وضع دشمن بیرون فرستاد سپس ‍ ((حباب بن منذر)) را فرستاد که اطلاعاتى به دست آورند.

جمعه ششم شوال 

اصحاب رسول خدا در این شب مدینه را پاسبانى کردند و ((سعد بن معاذ)) و ((اسید بن حضیر)) و ((سعد بن عباده )) با عده اى مسلح تا بامداد به پاسبانى ایستادند، در همین شب رسول خدا خوابى دید که بر اثر آن خوش نداشت از مدینه بیرون رود و در این باب با اصحاب خود مشورت کرد. بزرگان مهاجر و انصار با ماندن در مدینه موافقت کردند ولى جوانانى که در بدر شرکت نداشتند از شوق شهادت با این راءى مخالفت کردند و اصرار داشتند که بر سر دشمن بروند.

در نتیجه اصرار جوانان ، رسول خدا تصمیم به حرکت گرفت و در همان روز جمعه اصحاب خود را به شکیبایى سفارش فرمود و با هزار نفر از مدینه بیرون آمد و خود بر اسبى سوار بود و نیزه اى به دست داشت و پرچم مهاجرین بر دست على بن ابى طالب بود.

بازگشتن منافقان 

در محل ((شوط)) در میان مدینه و احد ((عبدالله بن ابى )) با یک سوم مردم به مدینه بازگشت و گفت : حرف جوانان را شنید و گفتار ما را ناشنیده گرفت . اى مردم ! ما نمى دانیم که باید براى چه خود را به کشتن دهیم ؟ و چون با منافقان قوم خود باز مى گشت ، ((عبدالله بن عمرو)) در پى ایشان شتافت که آنها را از رفتن بازدارد، ولى نتیجه نگرفت و ناامید برگشت .

دو قبیله ((بنى حارثه )) و ((بنى سلمه )) نیز سست شدند و خواستند برگردند که خداوند استوارشان ساخت (آل عمران /122).

رسول خدا در شیخان

در این منزل بود که رسول خدا در بازید سپاهیان ، پسران کمتر از 15 سال همچون ((اسامة بن زید)) و ... را به مدینه بازگرداند و در ((خندق )) که 15

/ 0 نظر / 15 بازدید